خاصى تدوين گرديده است .
در واقع ما معترفيم كه همهء دانشمندان برخى از مسائل عقلى را مىفهمند و بر اساس همين فهم است كه مسائل علمى را دنبال مىكنند و درپى يافتن علل و اسباب پديدهها و وابستگىهاى آنها به يكديگر هستند ؛ ولى بايد بدانيم كه اين « فهميدنىها » كار اندامهاى حسى و نيروهاى ادراكىِ مربوط به آنها نيست ، بلكه كار نيروى باطنى ديگرى به نام « عقل » است كه حقايق ثابتى را بدون محدوديت و قيود زمانى و مكانى درك مىكند . در هر حال فلسفه از كشفيات علمى مىتواند مسئلهء فلسفى را انتزاع كند ، چنانكه از قانون تكامل - كه مىگويد : ماده پيوسته به سوى كمال برتر مىرود - فيلسوف نتيجه مىگيرد كه ماده در زمانهاى دور بسيار ساده و بسيط بوده است ، بلكه در يك زمان بسيطترين و سادهترين صورت را داشته و پيش از آن نبوده ، زيرا مادهء بدون صورت ، امكان تحقق ندارد ، پس ماده نمىتواند ازلى باشد . فلسفه ، نفى ازلى بودن ماده را از قانون علمى تكامل استفاده مىكند ؛ ولى قوانين علمى كارى به حدوث و قدم ماده و جهان ندارند .
خلاصهء مطلب
علم از دو جهت به فلسفه يارى مىرساند :
1 . از نظر مقدّمهسازى ؛ بدين معنا كه علوم طبيعى ، حقيقتى را به اثبات مىرسانند و فلسفه ، آن موضوع ثابت شده را صغرى براى كبراى كلى قرار داده و نتيجهء فلسفى مىگيرد ؛ به عنوان مثال :
در فيزيولوژى به اثبات رسيده كه سلولهاى بدن انسان همواره در حال تغيير است ؛ سلولهاى كهنه مىميرند و سلولهاى تازه جايگزين مىشوند . فلسفه از طريق ثبات ادراكات در طى تغيير بافت بدن نتيجه مىگيرد كه ادراكات و معلومات انسان ، غير مادى است و كانون مُدركات ، روح انسان است نه سلولهاى عصبى و مغزى ، چرا كه وحدت شخصى و ثبات معلومات ، امرى وجدانى و بديهى است .
2 . از طريق زمينه سازى براى تحليل مسائل جديد فلسفى ، مانند تسخير ارواح ( اسپرتيزم ) و تنويم و ساير مسائل روحى كه مباحث جديدى مانند وجود عالم مثال و اشباح و دنياى ارواح را مطرح مىكند .