و اگر درست دقت شود معلوم مىشود كه علم به جزئى ، از علم به كلى زاييده شده است و مولود و نتيجهء آن به شمار مىرود . بنابراين منظور از استنتاج ، استخراج و تحصيل وضع يك قانون كلى مىباشد كه قبلًا تحصيل كرده است . فرض كنيد شخصى از مقدار زواياى مثلث آگاه نيست ، مثلثى در پيش روى او هست و مىخواهد مقدار زواياى آن را به دست آورد .
استاد هندسه با براهين مخصوص ثابت مىكند كه مجموع زواياى هر مثلثى برابر با دو زاويهء قائمه يعنى 180 درجه است . او از اين طريق حكم مورد نظر خود را به دست مىآورد .
و البته هيچ گاه ممكن نيست مسائل فلسفه از مسائل علوم استنتاج شود ، زيرا نتيجهدهنده از نتيجهگيرنده بايد كلىتر باشد و حال آن كه مسائل فلسفى ، خود كلىترين مسائل است ، زيرا موضوع آنها وجود مطلق است و « وجود » كلّىترين موضوعات است .
انتزاع : انتزاع در اصطلاح فلسفه و روانشناسى به يك عمل خاص ذهنى گفته مىشود كه آن را تجريد نيز مىتوان ناميد . به اين نحو كه ذهن پس از آن كه چند چيز مشابه را درك كرد ، آنها را با يكديگر مقايسه مىنمايد و صفات مختص هر يك را از صفت مشترك آنها تميز مىدهد و از آن صفت مشترك يك مفهوم كلى مىسازد كه بر همهء افراد صدق مىكند . در اين هنگام گفته مىشود كه اين مفهوم كلى از اين مصاديق انتزاع شده است ؛ مانند مفهوم « انسان » كه از احمد و محمود و زيد و عمرو انتزاع گرديده است .
در اصطلاحات فلسفى ، كلمهء انتزاع در موارد ديگر نيز به كار برده مىشود . در اينجا منظور از اين تعبير ، صرفاً اين است كه فلسفه بر اساس يك مسئلهء علمى ، استدلال فلسفى مىكند و نتيجهء فلسفى مىگيرد و به اصطلاح يك مسئلهء علمى را صغراى قياس فلسفى خود قرار مىدهد ، نه كبرى و از روى اصول كلى خود يك نتيجهء فلسفى استنتاج مىكند . پس معلوم شد در عين اين كه فلسفه غير از علم است ، يك نوع ارتباطى نيز دارند .
در ضمن مقالات آينده خواهد آمد كه نيازمندى علوم به فلسفه منحصر به اين جهت نيست ، بلكه جميع قوانين كلى علمى ، قانون بودن و قطعى بودنشان متوقف به يك سلسله اصول كلى است كه فقط فلسفه مىتواند عهده دار آن اصول باشد .
رابطهء علم و فلسفه
همانگونه كه قبلًا اشاره شد ، فلسفه و علم در دو قلمرو مختلف و جدا به بررسى و شناخت