دور خود حركت كند ، يك نوع حركت وضعى خواهد بود اين كبرى را از فلسفه مىگيريم ) و سپس مىگوييم : پس حركت وضعى دورى در خارج داريم ؛ اصل وجود چنين حركتى را به اثبات مىرسانيم و بر اقسام حركت مىافزاييم .
روشن است كه اين سخنان دو قضيه است نه يكى ، زيرا گفتار نخستين ( جزئى از ماده پروتون است و به گرد خود مىچرخد ) به برهان طبيعى و تجربهء علمى متكى است و گفتار دومى ( حركت دورى وضعى در خارج داريم ) به گفتار نخستين مستند است نه به برهان و تجربه مستقيماً .
و از همينجا روشن مىشود چنانكه همهء علوم در استوارى كاوشهاى خود متوقف و نيازمند به فلسفه مىباشند ، فلسفه نيز در پارهاى از مسائل به برخى از مسائل علوم متوقف است كه از نتايج آنها استفاده كرده و مسئله انتزاع نمايد .
تا اينجا فرق فلسفه و علم معلوم شد و نيازمندى علوم به فلسفه از راه اثبات وجود موضوعاتشان نيز روشن شد . در اينجا مقصود ، بيان استفادهاى است كه فلسفه گاهى از مسائل علوم مىنمايد و اين استفاده البته به اين نحو نيست كه پارهاى از مسائل علوم در صف مسائل فلسفى قرار بگيرد و يا آن كه مسئلهء فلسفى از مسئلهء علمى استنتاج شود ، بلكه به اين نحو است كه فلسفه از مسائل علوم ، مسئلهء ديگرى را كه جنبهء فلسفى دارد انتزاع مىكند ؛ يعنى يكى از كشفيات علمى را صغراى يك قضيهء فلسفى قرار داده و به كمك اين مقدّمه و به اضافهء يك كبراى كلى ، يك مسئلهء فلسفى را استنباط مىكند .
در اينجا لازم است معناى انتزاع و فرق آن بااستنتاج بيان شود تا معلوم گردد كه مسئلهء فلسفى نه عين مسئلهء علمى است و نه مستنتج از آن ، بلكه منتزع از آن است .
فرق استنتاج و انتزاع
استنتاج : استنتاج در جايى گفته مىشود كه ذهن از يك حكم كلى ، يك حكم جزئى نتيجه بگيرد و به اصطلاح از كلى به جزئى پى ببرد ؛ مثلًا پس از آن كه بر ما ثابت شد هر موجود طبيعى فناپذير است ، نتيجه مىگيريم پس درخت هم كه موجود طبيعى است فناپذير است و اگر بخواهيم ترتيب منطقى بدهيم اينطور مىگوييم : درخت موجودى است طبيعى و هر موجود طبيعى فناپذير است ؛ پس درخت فناپذير است .