اثبات شود در همهء مصاديق آن نيز ثابت خواهد بود و هنگامى كه يكى از مصاديق ، خاصيتى را دارا شد امكان ندارد مصداق ديگر آن نوع ، خاصيت مذكور را نداشته باشد ، زيرا ترجيح بلامرجح مىشود كه آن هم محال و غير ممكن است ؛ مثلًا انسان با آزمايشهاى مكرر خود به اين نكته مىرسد كه انبساط ، به دو عامل به نامهاى آهن و حرارت مربوط است و بس و خصوصيتهاى ديگر مانند آهن اين كارخانه يا آن كارخانه ، اين زمان و آن زمان و . . . دخالتى ندارد ، زيرا آزمايشگران در مقام آزمايش آن قدر شرايط را عوض مىكنند كه سرانجام مىفهمند انبساط ، مربوط به شرايطى خاص نيست ، بلكه فقط مربوط به آهن و حرارت است و در نهايت به يك قانون كلى دست پيدا مىكنند كه دو شىء متساوى از هر نظر بايد در حرارت خاصى انبساط پيدا كنند و اگر برخى داراى چنين صفت و برخى فاقد آن گردند ، در اين صورت دليل و علت مىخواهد و چون چنين علتى وجود ندارد ، پس بايد خصوصيتى در كار نباشد و همهء آهنها زير چتر حكم مشترك قرار گيرند و اين همان قياس عقلى است كه مىگويند : « حكم الأمثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد » .
از اين بيان ، مفهوم مىگردد كه در كنار هر شناسايى طبيعى و تجربى ، يك شناسايى عقلى و غير تجربى وجود دارد و تا حكم عقل به تجربه ضميمه نگردد ، تمام تجربهها خنثى و بىنتيجه خواهد بود . از همينجا روشن مىشود كه همهء علوم در استوارى كاوشهاى خود ، متوقف و نيازمند به فلسفه مىباشند ، همانگونه كه فلسفه نيز در بعضى موارد از مسائل علوم استفاده مىكند .
فليسين شاله نيز اين اصل بديهى را به گونهاى ديگر بيان مىكند و مىگويد : عقل انسان حكم مىكند كه طبيعت ، جريان متحدالشكلى را طى مىكند ، از اين رو فيزيولوژى بدن انسان در تمام كشورها يك روند را طى مىكند ؛ چون انسانها مصداقهاى همانندى از ذات و نوع واحدى مىباشند و از نظر بافت بدنى شكل واحدى دارند ؛ بنابراين حكم واحدى نيز دارند .
آرى ، ما بيشتر اوقات پس از آن كه از راه كاوش علمى به احكام و خواص موضوعى پى برديم ( با استفاده از فلسفه و برداشت عقلى ) به چگونگى وجود نيز پى برده و مىفهميم كه وجودش چگونه وجودى بوده و با كدام علت مرتبط است ؛ مثلا ( با جستجو و كاوشهاى علمى ) در طبيعيات به ثبوت مىرسانيم كه جزئى از ماده ، پروتون است كه با حركت سريع به گرد خود گردش مىكند . ( سپس اين مسئله را صغراى قضيه قرار داده و با توجه به اين كه هر چيزى كه به
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 69
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٦٩