احتياج به شىء مستقلى دارند ، پس بايد رنگ و بوى يك « چيز » باشند و هنگامى كه وجود رنگ و طعم و شكل ظاهر از نظر حواس ثابت شد ، آن شىء نيز بايد موجود باشد ، زيرا عقل مىگويد : ثبوت يك حالت براى يك شىء متفرع بر وجود آن شىء است و اين خود يك برهان عقلى است ، به علاوه اين كه تشخيص و تطبيق فلان موضوع با فلان علم نيز به كمك فلسفه صورت مىگيرد ؛ چون علوم نه موضوع را تشخيص مىدهند و نه هدف و روش خود را بيان مىنمايند .
در هر صورت براى تبيين تفاوت علم و فلسفه ، بايد به اختلاف آن دو از نظر « هدف » ، « موضوع » و « روش تحقيق » توجه كرد ؛ چون روش علوم در تحقيق بر اساس روش تجربى است ؛ ولى در فلسفه بر پايهء قياس عقلى است . يك متخصص علمى براى دست يا بى به يك قانون علمى ، الزاماً مراحل سه گانهء « مشاهده » ، « فرضيه » و « آزمون » را پشت سر مىگذارد و فلسفه چنين روشى ندارد .
در خصوص فرق علوم و فلسفه ، اين مطلب شايستهء دقت است و مخصوصاً از آن جهت كه لفظ فلسفه اخيراً در موارد زيادى به كار برده شده و نتيجتاً داراى معناى ابهامآميزى شده است ؛ بهطورى كه هر كسى از لفظ « فلسفه » پيش خود معنايى مىفهمد تا جايى كه بعضى گمان مىكنند فلسفه يعنى اظهار نظرهاى آميخته با بهت و حيرت دربارهء جهان و برخى كار را به جايى كشانيدهاند كه خيال مىكنند فلسفه ، يعنى پراكنده گويى و احياناً تناقض گويى و برخى بين مسائل فلسفى و مسائلى كه در ساير علوم مورد گفتگو قرار مىگيرد فرق نمىگذارند و از اين رو حل يك مسئلهء فلسفى را از علوم ديگر انتظار دارند و يا مسألهاى را كه مربوط به علوم ديگر است جواب آن را از فلسفه مىخواهند و عدهء ديگر بين اسلوب فكرىاى كه در فلسفه مورد استفاده قرار مىگيرد ( اسلوب قياس عقلى ) و اسلوب فكرىاى كه در ساير علوم مخصوصاً طبيعيات ( اسلوب تجربى ) از آن استفاده مىشود فرق نمىگذارند و انتظار دارند مسائل دقيق و عميق فلسفه را كه جز با براهين مخصوص عقلى نمىتوان كشف كرد ، در زير ذرهبينها يا لابهلاى لابراتوارها پيدا نمايند ؛ ولى با بيانى كه در متن داده شده و توضيحاتى كه داده مىشود اين ابهام رفع مىشود و آن انتظارات بىجا نيز خود به خود از بين مىرود . « 1 »
هامش
( 1 ) . براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به پى نوشت شمارهء 2 در آخر همين مقاله