« خدا هست » ، « معاد هست » ، « حساب و كتاب هست » ، « حكمت و عدالت هست » ، « وحى هست » مىشود به « بايد » ها و « نبايد » ها برسد و با جديت عمل نمايد .
2 . تمام علوم در مبادى تصديقى به فلسفه نيازمندند ؛ ولى فلسفه نيازى به علوم ندارد .
از اين رو فلسفه ، در علوم است .
3 . از سوى ديگر حس كنجكاوى و حقيقتطلبى انسان در تمام ابعاد زندگى بايد ارضا شود و از همه مهمتر اقناع حس حقيقتطلبى در مسائلى همچون شناخت عوامل سعادت و مسائل ماوراى طبيعت ، جز از طريق معقول امكانپذير نيست .
4 . هر عملى نقشى در بعد زيستى انسان دارد ، ولى فلسفهء الهى در بعد معنوى ، كه اساس و پايه بهزيستى است ، نقش كليدى دارد .
5 . در برابر مكتبهاى متضاد فلسفى و دينى جز فلسفهء اولى ، هيچ علمى به فرياد انسان حيرتزده نمىرسد .
مسائل جهانبينى از مقولهء مسائل فلسفى است . در علم ، جهان بينى وجود ندارد و فرضاً اگر به كمك اصول عقلانى بخواهيم جهان بينى علمى بسازيم ، سرابى بيش نخواهد بود . و بىگمان حل مسائل فلسفى كمتر از كشف اسرار طبيعت نيست .
مخالفت بعضى دانشمندان بىغرض مسلمان با فلسفه به جهت وجود برخى از مسائلى بوده كه با مبانى اسلام سازش نداشته است ، نه مطلق مسائل عقلى ؛ طرح بعضى از مسائل فلسفى در كتاب و سنت مؤيد اين مدعا است .
اختلاف در مسائل فلسفى مانند ساير علوم ، اجتناب ناپذير است و آن را نمىتوان دليلى بر بطلان روش فلسفى پنداشت . تفسير بسيارى از مطالب بغرنج عقلانى در كتاب و سنت جز با خواندن فلسفه امكانپذير نيست . به شبهات الحادى به شكل كلامى و فلسفى جز با فلسفهء اسلامى رايج ، نمىتوان جواب داد .
رابطهء فلسفه با ساير علوم
علوم ديگر ، روش بحث و نتيجهء كاوش آنها اينگونه نيست و در هر يك از آنها كه تأمل كنيم خواهيم ديد كه يك يا چند موضوع را مفروض الوجود گرفته و آنگاه به جستجوى خواص و آثار وى پرداخته و روشن مىكند ؛ مثلًا آب از دو عنصر اكسيژن و هيدروژن تركيب