علم عبارت است از : مشاهدهء نتايج و تحصيل وسايل . فلسفه عبارت است از : انتقاد و تنظيم غايات . . . علم بدون فلسفه ، مجموعه امورى است كه نما و ارزش ندارد و نمىتواند ما را از قتل و كشتار حفظ كند و از نوميدى نجات بخشد . علم ، دانستن است و فلسفه و حكمت ، خردمندى است .
ويل دورانت پس از بر شمردن اجزاى فلسفه چنين مىگويد : ما فلسفه را در كلمات بىجان و تجريدات و انتزاعيات مطالعه نخواهيم كرد ، بلكه در شكل زنده مورد بحث قرار خواهيم داد . . . وقت خود را با ائمه و شهداى فكر خواهيم گذراند . . . تا اشعهء تابناك روح آنها بر ما بتابد و به قول لئوناردو داوينچى : « از عالىترين لذت درك و معرفت » بهرهمند شويم .
هر يك از فلاسفه يك درس به ما مىدهند ، البته اگر ما بتوانيم آن را ، چنانكه هست ، دريابيم . امرسون مىپرسد : آيا از راز عالم حقيقى خبردار هستيد ؟ در هر انسانى چيزى هست كه مىتوان آن را ياد گرفت و من در اين قسمت شاگرد او هستم ؛ ولى مشخصترين و عميقترين پيشرفت فلسفهء يونان با سوفسطاييان شروع گرديد . اينها حكماى دوره گرد بودند كه به خود فرو رفته بودند و دقتشان بيش از آنچه به جهان اشيا معطوف باشد ، به تفكر و طبيعت خودشان متوجه بود . همهء آنها مردمى با استعداد بودند ؛ از قبيل گورگياس و هيپياس و بيشتر آنها عميق بودند ؛ مثل پروتاگوراس و پروديكوس .
دليل سوم
يكى ديگر از دلايل نياز ما به فلسفه ، احتياج علوم به آن است به قول علّامه :
گذشته از اين كاوش غريزى ، براى رفع حوايج زندگى دست به هر رشته از رشتههاى گوناگون علوم بزنيم ، اثبات هر خاصه از خواص موجودات به موضوع خود ، محتاج به ثبوت قبلى آن موضوع مىباشد و بىگمان تا وجود موضوعى ثابت نشود اثبات خواص آن غير ممكن و محال خواهد بود .
خلاصه آن كه ما از دو جهت نيازمند به فلسفه مىباشيم : يكى از نظر كاوش غريزى و اين كه بشر طبعاً علاقهمند است حقايق را از اوهام و امور واقعيتدار را از امور بىواقعيت تميز دهد و ديگر ، از راه نيازمندى علوم به فلسفه است ، زيرا ، چنانكه گفته خواهد شد ، هر يك از علوم ، اعم از طبيعى و رياضى ، خواه با اسلوب تجربى پيش برود و خواه با اسلوب برهان