اعتبارياتى بيش نيست ؟ آيا سرنوشت بشر به دست ساحران و كاهنان است يا مولود تلاش و مجاهدتهاى خود انسان مىباشد ؟ آيا آواى مرغ و فرياد جغد ، شوم است و بلا مىآورد و يا هيچگونه تأثيرى در سرنوشت انسانها ندارد ؟ آيا چشم زخم از نوع واقعيتها است يا موهومات ؟ انديشهء خداپرستى و اعتقاد به حيات ابدى از وهميّات نشأت يافته يا از ذات انسانها است ؟ نفى و اثبات اين امور تأثير عظيمى در زندگى بشر خواهد داشت . اثبات بود و نبود اين نوع معلومات كار فلسفه است نه علوم طبيعى ، چرا كه در علوم طبيعى از بود و نبود بحث نمىشود ، بلكه از خواص و فنومنهاى اشيا بحث مىگردد . تميز اعتبارى و موهوم بودن آن نيز به عهدهء فيلسوف مىباشد نه در مسئوليت فيزيك دانان و پزشكان .
تفكيك اعتباريات از حقايق باعث مىشود كه بشر متفكر ، هرگز از طريق مقدمات اعتبارى ، حقيقت را استنتاج نكند و از رهگذر اعتباريات ، حقايق را به اثبات نرساند . آنها كه از داروينيسم طبيعى به داروينيسم اجتماعى منتقل شدند و از تنازع بقا در طبيعت ، تنازع بقا در عالم انسان را نتيجه گرفتند ، فاجعههاى بزرگى آفريدند و تاريخ را سياه كردند .
فايدهء فلسفه در ديد ويل دورانت
ويل دورانت تحت عنوان « فايدهء فلسفه » بعد از اين كه از افلاطون كلامى را بازگو مىكند كه فلسفه « آن لذت گرامى و گرانبها » است ، مىنويسد :
اغلب ما در بهار عمر خويش روزهاى طلايى را گذراندهايم كه در آن معناى قول افلاطون را درك كردهايم . در آن روزها ، عشق به يك حقيقت ساده آميخته با اشتباه ، براى ما از لذايذ جسمانى و آلودگىهاى مادى خيلى برتر بود .
« ما همواره در خود ، نداى مبهمى مىشنويم كه ما را به سوى اين نخستين عشق به حكمت مىخواند . ما در جستجوى فهم اشيا هستيم . معناى زندگى براى ما اين است كه خود و آنچه را كه به آن بر مىخوريم به روشنى و شعلهء آتش مبدل سازيم ؛ مانند ميتيا در برادران كارامازوف .
از كسانى هستيم كه احتياجى به آلاف و الوف ندارند ، فقط پاسخى به سؤالات خود مىخواهند . ما مىخواهيم ارزش و نماى واقعى اشيايى را كه از نظر ما مىگذرند دريابيم و بدينوسيله خود را از طوفان حوادث روزانه بر كنار داريم . ما مىخواهيم پيش از آن كه