دير شود اشياى كوچك و بزرگ را تشخيص دهيم و آنها را ، چنانكه در واقع و نفس الامر هستند ، ببينيم . ما مىخواهيم در برابر حوادث و ناملايمات ، خندان باشيم و هنگام مرگ هم تبسمى بر لب داشته باشيم . ما مىخواهيم ، كامل باشيم ، نيروها و قواى خود را بررسى كنيم و آنها را نظم و ترتيب دهيم ، اميال خويش را هم آهنگ سازيم ، زيرا نيروى منظم و مرتب ، آخرين سخن اخلاق ( حكمت عملى ) و شايد آخرين كلمهء منطق و ماوراءالطبيعه باشد .
مىگويد : براى فيلسوف شدن ، داشتن افكار و حتى تأسيس مكتب خاص كافى نيست ، تنها كافى است كه حكمت را دوست بداريم و بر طبق احكام آن ، زندگى مستقل و شرافتمندانه و مستقلى داشته باشيم . اگر ما فقط حكمت را پيدا كنيم مىتوانيم مطمئن باشيم كه بقيه به دنبال آن خواهد آمد . . . فلسفه ، وظيفهاى سنگين و خطرناك دارد و آن عبارت است از : حل مسائلى كه هنوز ابواب آن بر روى روشهاى علوم باز نشده است ؛ مانند مسائل خير و شر ، زيبايى و زشتى ، جبر و اختيار ، حيات و موت . همين كه يك ميدانِ بحث و بررسى معلوماتِ دقيق با قواعد صحيح در دسترس بشر مىگذارد علم به وجود مىآيد .
اين فلسفه است كه علوم را مىسازد و ثمرات پيروزى خود را به مواليد خود مىسپارد و سپس راه خود را به سوى مجهولات و سرزمينهاى كشف نشده ، ادامه مىدهد و در اين كار ، اشتهاى ملكوتى سيرى ناپذيرى دارد .
فرق فلسفه و علوم
ويل دورانت مىنويسد : اگر بخواهيم از روى اصطلاحات سخن بگوييم ، بايد بگوييم كه علم ، وصف تحليلى است و فلسفه ، تغيير تركيبى . علم مىخواهد كل را به اجزاى خود تقسيم كند و بدن را به اجزاى آن تجزيه نمايد و تاريكى جهل را به روشنى مبدل سازد . علم دربارهء ارزش و امكانات مطلوب اشيا بحث نمىكند و از شرح مجموعهء اشيا وغايات آن سخن نمىراند . . . فيلسوف مىخواهد ارتباط آن را به تجربه بهطور كلى ثابت كند . . . و اشيا را به يك تركيب قابل فهم جمع كند . او مىخواهد بهتر از پيش ، قطعات ماشين عظيم جهان را كه به تجزيه و تحليل علم ، از هم تفكيك شده سوار كند . علم راه هلاكت و نجات را به ما مىآموزد و به تدريج نسبت مرگ و مير را كمتر مىكند ؛ ولى در جنگ ، مردم را بهطور دسته جمعى مىكشد . . . .