انديشيده و پس از چندى بر ما روشن شود كه راست بوده و آثار و خواص بسيارى در جهان داشته است ؛ مانند وجود خدا و روح ، حركت زمين ، وجود ميكروبها ، ويروسها و آتمسفر هوا . از اين رو ما كه خواه نا خواه غريزهء بحث و كاوش از هر چيز كه در دسترس ما قرار بگيرد و از علل وجودى وى داريم ، بايد موجودات حقيقى و واقعى ( حقايق به اصطلاح فلسفه ) را از موجودات پندارى ( اعتباريات و وهميات ) تميز دهيم . « 1 »
به عبارت روشنتر چنانكه در خاتمهء همين مقاله گفته خواهد شد ، فلسفه در نقطهء مقابل سفسطه قرار دارد و چون سوفسطايى منكر واقعيت خارج از ذهن است و تمام ادراكات و مفاهيم ذهنى را انديشهء خالى مىداند ، در نظر وى حقيقت ( يعنى ادراك مطابق با واقع ) معنا ندارد ؛ اما فيلسوف به واقعيتهاى خارج از ظرف ذهن اذعان دارد و پارهاى از ادراكات را به عنوان حقايق و ادراكات مطابق با واقع مىپذيرد و از طرف ديگر به وجود برخى از ادراكات كه با واقع مطابقت ندارند ( اعتباريات و وهميات ) نيز اذعان دارد . لهذا مجموع ادراكات و مفاهيم ذهنى در نظر فيلسوف سه دستهء مهم را تشكيل مىدهند :
1 - حقايق يعنى مفاهيمى كه در خارج مصداق واقعى دارند ؛ مانند اعتقاد به وجود آب و خاك ، آسمان و زمين .
2 - اعتباريات يعنى مفاهيمى كه در خارج مصداق واقعى ندارند ، لكن عقل براى آنها مصداق اعتبار مىكند ؛ يعنى چيزى را كه مصداق واقعى اين مفاهيم نيست ، مصداق فرض مىكند . « 2 » ؛ مانند لشكر و امت .
و براى آن كه خواننده فى الجمله بتواند ادراكات حقيقى را از ادراكات اعتبارى تميز دهد ؛ مثال سادهاى ذكر مىكنم :
مثلًا اگر از هزار نفر سرباز ، يك فوج تشكيل داده شود ، هر يك از سربازها يك جزء از اين فوج به شمار مىروند و خود فوج ، عبارت است از : مجموع نفرات .
نسبت هر فرد به مجموع ، نسبت جزء به كل است . ما هم هر يك از افراد را ادراك مىكنيم و
هامش
( 1 ) . مقصود اين نيست كه تمام موضوعات مورد تصور ما از سنخ مسائل فلسفى باشد ؛ مقصود علّامه رحمه الله اين است كه قانون عام مربوط به تشخيص « وجود حقيقى و اعتبارى » كه مربوط است به فلسفه ، اگر درست فهميده شود ، ما دربارهء آنچه در هستى واقعيت دارد و يا ساختهء ذهن ما است ، معمولًا دچار اشتباه نمىشويم
( 2 ) . در فصلى مستقل ، كيفيت پيدايش ادراكات اعتبارى در اين كه عقل از اعتبار يك رشته مفاهيم ناچار است ، بحثخواهد شد ( م )