مذهب اختيار كردهاند و يا در وادى شك و حيرت افتاده و راه سوفسطاييان را پيش گرفته و به همه چيز پشت پا زدهاند .
اين سؤالات ايجاب مىكند كه آدمى براى اطفاى اين عطش روحى و پاسخ به اينگونه چراها ، مكتب و فلسفهاى را انتخاب و يا اختراع نمايد كه جوابگوى اين نوع مسائل باشد ، زيرا هيچ علمى به اينگونه سؤالات پاسخ نمىدهد . وانگهى انسان مىخواهد در چارچوب آن تفكر و بينش ، جهان و انسان را بشناسد و بر طبق اصول آن فلسفه و جهان بينى ، عمل كند . انسان متعالى - به گمان خودش - تا جهان بينى درستى پيدا نكند ، آرامش واقعى برايش فراهم نمىشود و زندگى اجتماعى او هم چون كلافى سردرگم ، خواهد بود و در برابر مكتبها و فلسفههاى متضادِ موجود ، گرفتار حيرت و سرگردانى مىشود كه كدام يك حق است و كدام يك باطل ؟
بنابراين ما به چند دليل به فلسفه نيازمنديم :
دليل اوّل
فلسفه براى انتخاب يك جهان بينى صحيح و منطقى كه بتواند فلسفهء حيات و راز آفرينش انسان و جهان را تبيين كند و آدمى را از احساس پوچى ، نجات داده و به حيات معقولى برساند ضرورت دارد ، زيرا در حيات معقول نقش عمده را نيروى عقلانى ايفا مىكند نه غرايز حيوانى ، بلكه غرايز بايد تحت كنترل و هدايت عقل قرار گيرد و متضمّن پاسخ به سؤالات مخصوصى باشد كه در مباحث علمى از اينگونه پرسشها و پاسخها خبرى نيست .
دليل دوم
دليل ديگرى كه نياز ما به فلسفه را روشن مىكند ، تميز بين ادراكات حقيقى از اعتباريات و موهومات است ، چه فرمايش علّامه طباطبائى :
در جهان هستى كه داراى موجودات بسيار و پديدههاى بىشمار بوده و ما نيز جزئى از مجموعه آنها مىباشيم ، بسيار مىشود كه چيزى را راست و پا برجا پنداشته و موجود انگاريم و سپس بفهميم كه دروغ و بىپايه بوده است ؛ مانند اعتقاد به وجود شانس ، بخت و اقبال ، شوم بودن آواز جغد ، نحوست عدد 13 ، مخوف بودن غول و ديو و اعتقاد به حركت مردگان و آسيبرسانى آنان و در يك كلام عقايد خرافى و پوچ ، و بسيار مىشود چيزى را نابود و دروغ