افلاطون ، شاگرد سقراط نيز اين كلمه را در مورد طريقهء مخصوص خود براى راه بردن عقل در راه كسب معرفت حقيقى اصطلاح كرد . افلاطون مىگويد : به افراد محسوسه ، علم تعلق نمىگيرد ، زيرا متعلق علم بايد كلى باشد نه جزئى . معرفت حقيقى ، درك « مثل » است و اين معرفت در روح هر كسى قبل از اين كه به اين عالم بيايد حاصل شده است . علم در اين جهان ، تذكر و يادآورى گذشته است . به عقيدهء افلاطون از راه ورزش فكرى و از طريق ذوق و عشق بايد نفس را نسبت به گذشته متذكر كرد . افلاطون طريقهء خويش را براى كسب اين نوع معرفت ، تذكره و يا ديالكتيك مىنامد . دانشمندان جديد از قبيل كانت آلمانى و غيره نيز اين كلمه را در مواردى استعمال كردهاند .
فردريك هگل « 1 » ، دانشمند شهير آلمانى كه از فلاسفهء نيمهء اوّل قرن نوزدهم است ، منطق مخصوص و روش خاصى براى راه بردن عقل در كشف حقايق انتخاب نمود و نام آن را ديالكتيك گذاشت . شرح منطق ديالكتيك هگل در مقالات آينده خواهد آمد . هگل در نظريات فلسفى خويش مادى نبود ، ولى كارل ماركس و فردريك انگلس كه شاگردان وى بودند و منطق ديالكتيك را از استاد فرا گرفته بودند ، نظريات ماترياليستى داشتند و در اين جهت از فلاسفهء مادى قرن هيجدهم پيروى مىكردند . ماركس و انگلس ، نظريات مادى خويش را بر اساس منطق هگل تشريح و توضيح دادند و از اينجا ماترياليسم ديالكتيك به وجود آمد . در حقيقت ماترياليسم ديالكتيك ، تركيبى است از فلسفهء مادى قرن هيجدهم و منطق هگل كه آن دو را كارل ماركس و فردريك انگلس به يكديگر مربوط ساختند .
چنانكه بعداً خواهد آمد ، يكى از اصول منطق ديالكتيك ، اصل حركت است .
ديالكتيك مىگويد : اشيا را در حال حركت و تحول بايد مطالعه نمود . ديالكتيك - به حسب ادعاى خود - جمود و يكسان ماندن را از خواص طرز تفكر متافيزيكى مىداند . از اين رو دانشمندان آن فلسفهء مادى را كه قبلًا طرز تفكر متافيزيكى داشت ؛ يعنى بر اساس جمود و يكسان ماندن موجودات تفكر مىكرد ، ماترياليسم متافيزيك مىنامند ؛ يعنى ماديتى كه طرز تفكر متافيزيكى دارد . از اين روى ماترياليسم متافيزيك در مقابل ماترياليسم ديالكتيك است .
هامش
( 1 ). 1 . Hegel