علت احتياج بشر به فلسفه
اين سؤال ، بسيار مهم و ضرورى است و پاسخ به آن ، نقش اصلى فلسفه را تعيين مىكند و اذهان بسيارى از متفكران و دانشجويان را از ابهام و حيرت بيرون مىآورد ، زيرا همه مايلند بدانند فلسفه چيست ؟ در زندگى بشر چه نقشى ايفا كرده و مىكند ؟ فرق فلسفه با علوم ديگر در چيست ؟ براى حل اين معما مقدّمهاى مىآوريم :
انسان به حكم داشتن عقل ، آزادى ، اراده و اختيار و همچنين قدرت خلاقيت و ابتكار ، ادراك مىكند كه از حيوان به مراتب بالاتر است و نمىتواند محكوم جبر غريزى خود باشد و باوجود اختيار و آزادى در انتخاب راه و كار ، گرفتار جبر طبيعت ( ناتوراليسم ) ، جبر مادى ، اجتماعى ، اقتصادى و جبر طبقاتى و حتى جبر الهى نيست . عصيان انسان عليه جريانات طبيعت و سنتهاى اجتماعى و طبقاتى و سنن الهى و تاريخى ، نشانهء حريت و آزادى او است ، ليكن در عين آزادى و اختيار اگر بخواهد زندگى معقولى پيدا كند و با تفكر و محاسبه زيست نمايد ، نمىتواند بدون يك خط مشى منطقى ، زندگى عاقلانهاى داشته باشد و آزادانه بتازد و عمل كند . تضاد منافع نوع بشر ، درگيرىهاى اجتماعى ، قوانين مدنى و جزايى ، سنن طبيعى و طبى ، آزادى انسان را تا حدود زيادى محدود ساخته و او را به اتخاذ يك روش منطقى مىكشاند و آزادى مطلق را نامقبول و غير ممكن مىسازد . پس ناگزير مىشود حيات معقولى را در پيش بگيرد . براى نيل به اين هدف به فلسفه نيازمند است تا بينش و روش درستى در زندگى انتخاب كند .
و از سوى ديگر براى هر انسان عاقل و انديشمند سؤالاتى مطرح مىشود كه تا پاسخ آن را پيدا نكند نمىتواند آرامش پيداكند . نوع بشر ، روزها و سالهاى متوالى به فكر مىرود تا بداند از كجا آمده و براى چه آمده ؟ به كجا مىرود ؟ فلسفهء آفرينش انسان و جهان كدام است ؟ آيا اين جهان با عظمت ، طراح و برنامه ريزى حكيم دارد يا خير ؟ آيا طبيعت بىشعور ، جهان را اداره مىكند يا عقل خلاقى ، مدير و مدبر جهان است ؟ از طرفى هم مىبيند هيچ كس در اين عالم نمىتواند بدون يك مكتب و جهان بينى ، زندگى متفكرانه و حكيمانهاى داشته باشد ، به همين دليل همهء افراد بشر در تمام عصرها و نسلها براى خود ، دين و مكتبى اتخاذ كردهاند و يا در حال تحقيق و انتخاب مكتب به سر بردهاند و حداقل لامذهبى را به عنوان يك مرام و