وجودش را يافتهايم ؛ نه علم حصولى كه مرتبه فقدان آثار عينى مىباشد و فقط به صورت مفهوم ذهنى تحقق پيدا مىكند . و چنين صورتى ناگزير بايد آثار خارجى داشته باشد و از هيچ موجود ديگرى حكايت نكند ، همانگونه كه يك سنگ خارجى باتمام مشخصات و آثارى كه دارد ، نشان دهندهء چيز ديگرى نمىباشد .
وقتى ما صورت عقلى را بدون واسطهء صورتهاى محسوس مىسازيم ، خود صورت عقلى بايد حقيقى از حقايق خارجى باشد و بدين ترتيب لازم مىآيد يك موجود ذهنى و مجرد به وجود مادى وعينى تبديل شود و چنين امرى محال است . بنابراين امكان ندارد صورت عقلى بدون اتكاى به صورت حسى و خيالى ساخته شود و در ثانى ، هر موجود خارجى مساوى است با جزئيت ، زيرا يك ماهيت تا مشخص نگردد وجود پيدا نمىكند « 1 » ، زيرا وجود خارجى همواره با تشخص و فرديت همراه است ، پس كلى نخواهد بود .
پس علم كلى مسبوق به صورت خيالى و صورت خيالى مسبوق به صورت حسى خواهد بود .
مضافاً از آنچه گذشت ، آزمايش نشان داده كه اشخاصى كه برخى از حواس را مانند حس باصره يا حس سامعه فاقد مىباشند ، از تصور خيالى صورتهايى كه بايد از راه همان حس مفقود انجام دهند ، عاجز و زبونند چرا كه فيلسوفان گفتهاند : « مَنْ فَقَدَ حِسّاً فَقَدْ فَقَدَ عِلْماً » .
از اين بيان نتيجه گرفته مىشود :
1 . ميان صورت محسوسه و صورت متخيليه و صورت معقولهء ( مفهوم كلى ) هر چيزى نسبتى ثابت موجود است . همواره صورت خيالى يك شىء منطبق با صورت حسى آن بوده و صورت كلى هميشه قابل انطباق به صورتهاى خيالى و حسى مىباشد . در وا قع اين سه مرحله يك چيز هستند ، منتها تفاوتهايى به لحاظ مرتبهء وجودى دارند .
2 . بهوجود آمدن مفهوم كلى موقوف است به تحقق تصور خيالى و تحقق تصور خيالى موقوف است بر تحقق صورت حسى ، چنانكه هر يك به ترتيب پس از ديگرى به وجود مىآيد . اگر صورت حسى نباشد ، نه صورت خيالى وجود پيدا مىكند و نه صورت عقلى .
3 . همهء معلومات و مفاهيم تصورى منتهى به حواس مىباشد ؛ به اين معنا كه هر مفهوم تصورى را فرض كنيم ، يا مستقيماً خود محسوس است و يا همان محسوس است كه
هامش
( 1 ) . « الشيء مالم يشتخص لم يوجد . »