روشن است كه علم تصديقى بىعلم تصورى صورتپذير نيست هرجا كه تصديقى صورت بگيرد ، قبل از آن بايستى تصورى از موضوع و محمول و يا مقدم و تالى آن وجود داشته باشد ؛ مثلًا وقتى كه مىگوييم : « درخت سبز است » بايد ابتدا تصورى از « درخت » و تصورى از « سبز بودن » در ذهن داشته باشيم تا چنين حكمى در مورد اين درخت بكنيم . اگر چه برخى از دانشمندان روان شناس در كليت اين قضيه ، مناقشه كردهاند ؛ ولى آنان تصور اجمالى را به حساب نياوردهاند .
روانشناسان مىگويند : بعضى تصديقات ما بديهى است ؛ مانند اين كه مىگوييم : « آتش داغ است » ، « خورشيد سوزان است » و . . . بنابراين در حكم كردن در چنين مواردى احتياج به تصور هريك از اجزاى قضيه براى قضاوت وجود ندارد .
فلاسفه در پاسخ اين اشكال مىگويند : تصور بر دو نوع است : تصور اجمالى و تصور تفضيلى . در تصور اجمالى ذهن انسان تصورى از داغى و آتش دارد و به سرعت بين آتش و داغى ارتباط بر قرار مىكند و به قضاوت مىنشيند ، امّا در تصور تفصيلى ، بايد خيلى دقت كند و در مورد درستى يا نادرستى چيزى به تحليل پرداخته و نظر بدهد .
بنابراين روانشناسان تصور اجمالى را به حساب نياوردهاند و گفتهاند : تصديق بلاتصور وجود دارد ، در حالى كه در هر تصديقى تصوراتى است ، گرچه با سرعت برق بايد از ذهن بگذرد . هر معلومِ تصديقى ، متكى بر معلوم تصورى است و بايد تصور موضوع و محمول و نسبت ، همواره وجود داشته باشد وگر نه صدور حكم بدون موضوع و محمول خواهد بود كه محال است .
مقدمهء دو : تقسيم ديگر :
علم با تقسيم دومى منقسم مىشود به جزئى و كلى ، چه اگر صورت علمى قابل انطباق به بيشتر از واحد نبوده باشد « جزئى » است ؛ مانند اين گرمى كه حس مىكنم و اين انسان كه مىبينم اگر قابل انطباق به بيش از يك فرد بوده باشد ، « كلى » است ، چون مفهوم انسان و مفهوم درخت كه به هر انسان و درخت مفروض ، قابل انطباق هستند .
نتيجه اين كه علم كلى پس از تحقق علم به جزئيات مىتواند تحقق پيدا كند ؛ يعنى ما نمىتوانيم مثلًا انسان كلى را تصور نماييم مگر اين كه قبلًا افراد و جزئياتى چند از انسان را