مسئلهء علم ، راه فلسفه از سفسطه جدا مىشود و ساير علوم و دانشها نيز ارزش و اعتبارشان را باز مىيابند و « مادر علوم » بودن فلسفه نيز به ثبوت مىرسد .
سخن سوفسطاييان دربارهء ارزش معلومات
البته اين سخن را نبايد از ما دليل سفسطه گرفت ، زيرا سوفسطاييان مىگويند :
اولًا ، جز انسان و صورتهاى علمى وى ، واقعيتى وجود ندارد و هر چه هست همين صورتهاى ذهنى است و اين صورتهاى ذهنى از خارج حكايت نمىكنند ؛ به عبارت ديگر خارج و نفس الامرى وجود ندارد تا صورتهاى ذهنى انعكاسى از خارج باشد . و به گفتهء ايدئاليستهاى جديد ، اصالت ، مخصوص صورتهاى ذهنى است نه واقعيتهاى خارجى .
ثانياً ، اگر هم بپذيريم كه خارج وجود داشته باشد ، قابل شناخت نيست ، زيرا معلوم نيست صورتهاى علمى منطبق با واقعيتهاى خارجى باشد تا معرفت حاصل مىشود ، چون هر كس بر طبق ساختمان احساس و مغز و اعصابش ، حقايق را ادراك مىكند نه آنچنانكه هست .
ثالثاً ، اگر هم امكان شناخت از خارج وجود داشته باشد ، اين معرفت قابل انتقال به ديگران نيست .
به عبارت ديگر سوفسطى مىگويد : ما پيوسته علم مىخواهيم و علم به دست ما مىآيد و غير از صورتهاى ذهنى هيچ چيز اصالت ندارد و ما ( فلاسفهء رئاليست ) مىگوييم : ما پيوسته معلوم خارجى مىخواهيم و علم به دست ما مىآيد ، زيرا در حصول شناخت واقعيتهاى خارجى ، معلوم با همهء ابعاد خود در ذهن نمىگنجد ، بلكه تصويرى از آن در ذهن ما مىآيد كه همان علم است .
و فرق ميان اين دو سخن ( سخن سوفسطى و فلاسفه در مورد علم ) بسيار است ، زيرا بر خلاف سوفسطاييان ، فلاسفهء رئاليست معتقدند :
اولًا ، جهان خارج وجود دارد و هستى را نمىتوان به انسان و ذهنيات او منحصر كرد ؛
ثانياً ، امكان شناخت وجود دارد و طبعاً هر چيزى كه شناخته شود قابل انتقال به ديگران است ؛
ثالثاً ، شناخت ما حقيقى و منطبق با واقع مىباشد و علم ما خاصه كاشفيت از خارج دارد ؛
رابعاً : بدين ترتيب بايد اصالت را به خارج بدهيم و علم و صورتهاى ذهنى فقط وسيلهء