ارتباط با خارج هستند و مناط انطباق با خارج ، وحدت ماهيات با عينيات است و هدف ما شناخت معلومات خارجى مىباشد و جز از طريق علم ، راهى براى كشف معلومات خارجى نيست ؛ ولى سوفسطايى مىگويد : ما علم داريم بدون انطباق با خارج .
چنانكه در مقالههاى گذشته گفته شد ، هر علم با معلوم خود از جهت ماهيت يكى است ، منتها وجود خارجى منشأ آثار است ؛ ولى وجود ذهنى منشأ آثار نيست . و از هر فيلسوفى حتى فلاسفهء مادى و حتى از بزرگان فلسفهء ماترياليسم ديالكتيك نيز اگر از تعريف علم و معلوم پرسيده شود ، خواهند گفت : معلوم مرتبهء ترتب آثار و منشئيت آثار چيزى است و علم يا صورت عملى مرتبهء عدم آثار و عدم منشئيت آثار همان چيز است و تنها به واسطهء خاصيت علمىاى كه دارد كاشف از معلوم خارج است و گرنه عكس و تصويرى كه در ذهن خويش از آتش داريم مسلماً حرارت و سوزندگى ندارد . و از اين روى انطباق علم به معلوم بعضاً و ( فى الجمله ) از خواص ضروريه علم خواهد بود و به عبارتى واضحتر واقعيت علم ، واقعيت نشان دهنده و بيرون نما ( كاشف از خارج ) است . و هم از اين روى فرض علمى كه كاشف و بيرون نما نباشد ، فرضى است محال ، زيرا در اين صورت بايد معتقد باشيم كه حواس ما هميشه خطا مىكنند و هيچ گاه نمىتوانند ماهيت واقعى معلوم خارجى را به ذهن منتقل كنند ؛ در نتيجه ، علوم ما هيچ گاه نمىتواند مبين واقعيات خارجى باشند و به عبارتى واقع نما نيستند ، « زيرا انكار عدم تطابق ماهوى ميان علم و معلوم ، انكار واقع نمايى علم و ادراك است و انكار واقع نمايى علم و ادراك به معناى مساوى بودن علم با جهل مركب است و مساوى بودن علم با جهل مركب مساوى است با نفى و انكار و لااقل ترديد در جهان خارج از ذهن . » « 1 » در صورتى كه كاشفيت از ذاتيات علم است ؛ به بيان ديگر علم ، يعنى كاشفيت كه مانند آينه ، خارج را بر ما منكشف مىكند .
همچنين فرض علم بيرون نما و كاشف ، بدون داشتن يك مكشوف بيرون از خود ، فرضى است محال ، زيرا بايد حتماً معلومى در خارج وجود داشته باشد تا كشف آن به صورت علم در ذهن ما منعكس شود و الا اگر معلومى نباشد علم هم وجود نخواهد داشت . ذهن به منزلهء آينه است ، اگر با اشيايى مواجهه صورت نگيرد چيزى در آن منعكس نخواهد شد . بنابراين ، اين معنا ندارد كه شناخت و علم باشد ؛ ولى شناخته شده و معلومى نداشته باشيم .
هامش
( 1 ) . مرتضى مطهرى ، شرح منظومه ، ص 39