حقيقت همواره غير مشخص و داراى تغيير تكاملى است و حال آن كه بيان فوق اينطور نتيجه مىدهد كه شناختن حقيقى عبارت است از : مجموع كشف روابط بىنهايت شىء با ساير اشيا . و البته هر يك از كشف رابطهها خود يك حقيقتى است كه عارض ذهن ما شده و كشف رابطهء ديگر ، خود يك حقيقت ديگرى است ؛ نه اين كه همان كشف رابطهء اولى ، تغيير و تكامل پيدا كرده است ؛ به عبارت روشنتر شناختن ، يعنى اطلاع بر حالات يك شىء و البته ممكن است اطلاع شخص راجع به يك چيز ابتدا محدود باشد [ و ] بعد اطلاعات ديگرى اضافه شود و معلومات شخص راجع به آن شىء توسعه پيدا كند . ما سابقاً روشن كرديم كه توسعهء تدريجى معلومات ربطى به تغيير و تكامل حقيقت ندارد .
ثانياً ، شناخت حقيقى به حد و رسم و جنس و فصل است نه تعيين روابط ، براى شناختن يك شىء بايد اوّل خودش را شناخت و سپس به تعيين روابطش پرداخت .
ثالثاً ، يكى از اشكالات ايدئاليستها در زمينهء ممكن نبودن شناخت همين بود كه چگونه ممكن است يك شىء را با تمام ريشهها و اشيايى كه به گونهء مستقيم و غير مستقيم با آن مرتبط مىباشند ، شناخت ؛ پس معرفت به اشيا غير ممكن است .
راه چهارم :
يك مطالعهء اجمالى در تاريخ علوم روشن مىكند كه علوم در حال تحول و تكامل مىباشند ، هيچ يك از رشتههاى علوم وفلسفه به يك حال باقى نمانده و به تدريج كاملتر شدهاند .
ما مىدانيم قوانين علمى كه امروز بشر آنها را در علوم به رسميت مىشناسد با قوانين علمى هزار سال قبل فرق دارد ؛ منطقى كه امروز به كار مىبرد غير از منطق هزار سال پيش است ، فلسفهء امروز بشر با فلسفهء هزار سال پيش فرق دارد . آيا منطق و فلسفه و علوم هزار سال قبل حقيقت نبود ؟ چرا ؟ اما منطق و فلسفه و علوم امروز درجهء حقيقى بودنشان بالا رفته و كاملتر شده . پس علوم كه در حقيقت بودن آنها شكى نيست ، متحول و متكامل مىباشند . در صورتى كه واقع اينگونه نيست .
البته يك چيز ديگر ممكن است و آن اين كه اطلاعات مانسبت به هر يك از موضوعات [ علم و فلسفه ] توسعه پيدا كند و بر معلومات ما افزوده شود ؛ مثلًا ابتدا اطلاع ما راجع به روابط ارسطو و افلاطون بيش از اين كه ارسطو در قرن چهارم قبل از ميلاد شاگرد افلاطون بوده نبود ؛ ولى كم كم