كيف وارد شود .
اشكال اين است كه اگر ذات ماهيت موجود عينى و موجود ذهنى هر دو يك ذات و ماهيت باشد ، لازم مىآيد كه در بعضى از وجودات ذهنى يك چيز هم جوهر باشد .
و هم عرض و حال آن كه جوهر و عرض دو مقولهء متضاد مىباشند ، چرا كه در تعريف جوهر گفته شده كه ماهيتى است كه اگر در خارج پيدا شود در تحقيق نيازمند به موضوعى ندارد ، ولى در تعريف عرض گفتهاند : ماهيتى است كه اگر بخواهد در خارج يافت شود بىترديد در ضمن موضوعى قابل تحقيق است ؛ مانند رنگها و شيرينى و شورى كه در جسمى و جرمى مىتوانند يافت شوند . پس اگر بنا شود يك شئى هم جوهر باشد و هم عرض ، لازمهاش اين است كه در زمان واحد هم وجودش در موضوع باشد و هم نباشد ، بلكه مستقلًا وجود داشته باشد ؛ مثلًا اگر جسمى يا انسانى را تصور كنيم طبق نظر فيلسوفان ، اين جسم و يا انسان كه در ذهن آمده ، ماهيتش بايد جوهر باشد ، چون ماهيت آن با ماهيت موجود خارجى يكى است و اين ماهيت در طرف خارج جوهر است ، پس در ذهن هم بايد جوهر باشد . از سوى ديگر مىدانيم كه وجود ذهنى يعنى وجود علمى ، يعنى اين شىء ، علم انسان است و همهء فيلسوفان بر اين باورند كه علم ، كيف نفسانى است و از مقولهء عرض مىباشد ؛ پس بايد اين انسان ذهنى هم جوهر باشد و هم عرض و اين هم محال است .
به عبارت ديگر آيا چيزى در خارج موجود است كه در عين جوهر بودن عرض باشد ؟
بىگمان امكان ندارد ؛ البته يك جوهر ممكن است حامل اعراض گوناگونى باشد ؛ مثلًا انسان از آن جهت كه جسميت دارد داراى شكل و رنگ است ؛ ولى انسان به عنوان يك وجود ، جوهر است .
بنابراين امكان ندارد انسان هم جزو ماهيت جوهر باشد و هم جزو ماهيت عرض .
قسمت دوم اشكال :
تمام مقولات عرضى نه گانه ( كم ، كيف ، اضافه ، متى ، ايْن ، فعل ، انفعال ، جده ، وضع ) و جواهر پنج گانه اگر علم به آنها پيدا شود ، تبديل به كيف نفسانى مىشوند .
« به عقيدهء حكما ، علم و ادراك از مقولهء كيف است و اگر بنا شود هنگامى كه ادراكى صورت مىگيرد ماهيت شىء مدرك در ذهن وجود پيدا كند ، لازم مىآيد تمام مقولات - با اين كه انواع مختلفى هستند - در مقولهء كيف واقع شود و اين نيز محال است ، زيرا مقولات با يكديگر تباين ذاتى دارند ؛ نه ممكن است ذات نفس مقولهاى تحت مقولهء ديگر واقع شود و نه نوعى از مقولهاى تحت مقولهء ديگر واقع شود ؛ مثلًا اگر خود جوهر يا كم و اضافه را ، كه مقولههاى