كسى پيدا شود كه تفكر ديالكتيكى نداشته باشد . تنها امتياز ماديون در اين جهت خواهد بود كه آنها مىدانند همهء تفكرات ، ديالكتيكى است و ديگران نمىدانند و اين دانستن و ندانستن ، تغييرى در طرز تفكر عمومى - كه جبراً ديالكتيكى است - نمىدهد .
خلاصهء مطلب اين كه ، اولًا ، حقايق چون غير مادى هستند تغيير نمىكنند و ثانياً ، اگر هم فرضاً تغيير بكنند ، همهء افراد در آن يكسان خواهند بود و نمىتوان آن را به عنوان طرز تفكر و اسلوب منطقى يك دسته و گروه معرفى كرد .
راه دوم :
اشياى خارجى ( اجزاى طبيعت ) كه فكر با آنها تماس مىگيرد ، تغيير وحركت تكاملى دارند ( اصل تغيير ) و اين اشياى متغيير و متحول ، همه با يكديگر مرتبط و در يكديگر مؤثرند ( اصل تأثير متقابل ) .
اشيا را به دو نحو مىتوان مطالعه كرد : يكى در حال سكون و جدا جدا و ديگر در حال تغيير و ارتباط ، پس مفاهيمى كه از اشياى خارجى در ذهن ما نقش مىبندد به دو نحو ممكن است صورت بگيرد . صحيحترين طرز تفكر كه همان طرز تفكر ديالكتيكى است ، اين است كه شىء را در حال « حركت تكاملى » ( نه در حال سكون و جمود ) و در حال « ارتباط » با ساير اجزا ( نه مستقل و جدا ) مطالعه كند ، از طرفى معلوم است هر مفهومى هنگامى حقيقت است كه با واقعيت خارجى نظير باشد و چون واقعيتهاى خارجى متكامل و همه با هم مرتبط و در يكديگر مؤثرند ، مفاهيم ذهنى ما نيز اگر بخواهند حقيقت باشند بايد متحركت و متغير و در يكديگر مؤثر باشند و الا حقيقت نبوده ، خطا وغلط خواهند بود .
منطق قديم ، جامد ( استاتيك « 1 » ) بود ؛ اما منطق ديالكتيك ، متحرك ( ديناميك « 2 » ) است . عيب اساسى منطق قديم كه پايهء متافيزيك است ، دو چيز بود : يكى اين كه اشيا را در حال جمود و سكون مطالعه مىكرد ( اصل سكون ) و لهذا مفاهيمى كه از اشيا داشت ساكن و بىحركت بود و ديگر اين كه اشيا را از يكديگر مستقل و به گونهء منفرد مطالعه مىكرد ( اصل جدايى ) و بين هر شىء و ساير اشيا ، ديوار و حايلى قائل بود و لهذا هر مفهومى كه مستقل و از ساير مفاهيم جدا بود ،
هامش
( 1 ). 1 . Statique( 2 ). 2 . Dynamique