نظر نامبرده را مىتواند تأمين كند ؟ آيا اين بيان مىخواهد بگويد : معلوم ذهنى عين معلوم خارجى است يا لكههايى بيش نيست ؟ زيرا نظر دوم به فكر و ادراك قابل انطباق نيست و نظر اوّل كه به فكر و ادراك قابل انطباق است ، به اين بيان قابل انطباق نيست ، چون مغز هم سرمايهگذارى كرده است .
بسيار شگفتآور است اين دانشمندان مورد نزاع را از بيخ فراموش كرده ( البته اين فراموشى به فراموشى عمدى نيز بىشباهت نيست ) و مورد قبول و تسالم را پيوسته به رخ خصم مىكشند . كسى كارهاى فيزيكى مغز و اعصاب را در صورتى كه علم درست فهميده باشد انكار ندارد ، ما فعاليت مغز و اعصاب را زمينهء پيدايش ادراك و آلت فعل روح مىدانيم ؛ به ديگر سخن كسى نمىخواهد بگويد : هنگام ادراك در انسان ، خواص مادى مربوط موجود نمىشوند .
كسى نمىخواهد بگويد جانوران زنده و من جمله انسان هنگام ادراك و فكر ، سلسلهء اعصاب يا مغز را به كار نمىاندازند ( و اگر كسى بگويد : روح بعد از مفارقت بدن باقى و به ادراكات خود ادامه مىدهد ، سخنى است كه اساساً دخلى به اين گفتگو ندارد ، چنانكه خواهد آمد إن شاء اللَّه ) ، چون مغز و اعصاب ، ابزار كار روح است ، وقتى روح ابزارش را از دست بدهد ، از بين نمىرود ، بلكه فعاليت خود را به وضع ديگر ادامه خواهد داد .
ولى اين حقيقت را نيز نمىشود ناديده انگاشت كه ادراكات و افكار پهناور ما با اين كه هيچكدام از خواص ضرورى ماده مانند دارا بودن اجزاى منفصل انقسام ( قسمتپذيرى ) ، تحول ، شخصيت و جزئيت را ندارند ، چگونه مىتوانند مادى بوده باشند ؟ و چگونه مىتوان گفت ادراكات خواص عمومى ماده را ندارند ؟ مگر ما هر حقيقتى را با خواص ضرورى وى اثبات نمىكنيم ؟ البته خواص ضرورى ، كلى و عمومى است و ربطى به خواص ويژهء هر ماده ندارد ؛ خواص عمومى ماده استثناپذير نمىباشد .
گذشته از اين ، اگر راستى مدرك يا ادراك ما همان لكههاى سياه و سفيد عكسى بود ( مطابق نظريهء دوم مثال صدر مقاله ) كه در چينهاى مغز يا لايههاى اعصاب مرتسم مىشوند ، چگونه مىتوانستيم اين واقعيتهاى خارجى را توى آنها پيدا كنيم ؟ يا از يك راهى به آنها پى ببريم ؟ اگر واقعيتهاى عينى را قبلًا نديده باشيم ، عكس و تصوير نمىتواند چيزى را به ما نشان دهد .
در خاتمهء مقالهء دوم اين مطلب گذشت كه مطابق نظريهء ماديين در بيان حقيقت علم و ادراك ،
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 199
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص١٩٩