و از اين روى فكر و ادراك كه پيرو اين تأثير و تأثر پيدا مىشود ، يك خاصهء مادى خواهد بود كه در مغز مثلًا پديد مىآيد . پس علم و ادراك ، انعكاس جهان عينى در ذهن است .
و چون مغز خاصيت توليد را دارد مىتواند از فكر خود ( همان خاصهء مادى تازه ) متأثر شده ، ( البته اين تأثير دوم نيز بهطور جبر و پيرو تأثير طبيعت و محيط خواهد بود ) فكرهاى تازه ، كه اعصاب توانايى گرفتن آنها را از خارج نداشت ، توليد كند ؛ مىتواند علم به علم به هم رساند ، معلومات معنوى و روحى پيدا كند ، قوانين كليه در طبيعت مانند قانون عليت و معلوليت را كشف نمايد ، معلومات حسى هر يك از حواس را به ديگرى مبدل سازد .
اينها اقسام مختلفهء افكار و ادراكاتى هستند كه پشت سر هم تدريجاً زاييدهء مغز بوده و هويتى جز اين كه خاصيت مادى تركيب مخصوص مادهء « مغز » هستند ، ندارند . بنابر اين مغز و اعصاب به كمك مادهء خارجى فكر و ادراكى را توليد مىكنند ، اين ادراك به نوبهء خود در مغز و اعصاب اثر متقابل دارد و در سايهء تأثير و تأثر ديگرى را ايجاد مىكند . ادراكات نيز در يكديگر اثر مىگذارند و ادراك چهارمى را مىزايند كه در نتيجه ، علم به علم يا ادراك علمى درست مىشود .
پاسخ
اولًا ، اگر علم و ادراك ، مولود مادهء خارج و مغز است ، پس علم يك شىء مركب و آميزهاى است از مادهء داخلى و خارجى ، بنابراين نه مىتواند بر معلوم خارجى به گونهء كامل و خالص منطبق گردد و نه بر مادهء مغزى تنها ، بلكه بايد هر ادراك ذهنى از دو قسمت كاشف باشد ؛ هم از معلوم خارجى حكايت كند و هم بخشى از سلولهاى مغز را كه در توليد آن ادراك دخيل بودهاند ، نشان دهد ، زيرا فلسفه - به اصطلاح علمى - جز اين نمىتواند بگويد ، چون وقتى كه ادراكات ، مولود تأثير و تأثّرات متقابل مادهء خارجى و قسمتى از سلولهاى مغز واعصاب باشد ، بدون شك مولود اين دو بايد والدين خود را به گونهء مساوى ارائه نمايند .
دو علت در پيدايش يك ادراك سهيمند و چنين معلول و پديدهاى نمىتواند از پديد آورندگان خود حكايت نكند و فقط نشان دهندهء معلوم خارج باشد و بس . اين ، توجيه معقول و علمى ندارد كه پديدهاى زادهء دو علت باشد ؛ ولى كاشفيت از يك علت داشته باشد و علت ديگر را به هيچ وجه نشان ندهد ، مگر اين كه از اين مدعا برگرديم و بگوييم : مغز و