اشكال
ممكن است گفته شود كه ذهن « 1 » ما و فكر ما از آنجا كه خودش نيز خاصيت مغزى و با مدرك خود هم لنگه بوده و هر دو از يك نوع و مقولهاند و با هم سوار مادهء مغز مىباشد ، از جهت سرعت حركت و تحول با مُدرَك خودش مساوى است و پيوسته مدرك خود را ثابت مىانگارد ، چنانكه اگر دو جسم را با حركت متشابه فرض كنيم كه از حيث جهت و سرعت حركت با هم مساوى بوده باشند ، نسبت به هم ديگر تغيير پيدا نكرده و در يك حال ثابت خواهند ماند ؛ مانند دو هواپيماى جنگى كه از نظر سرعت و جهت حركت و استهلاك مانند هم هستند ، با هم سرعت مىگيرند و به موازات يكديگر تغيير مىكنند و با هم كهنه مىشوند ؛ ولى وقتى نسبت به هم بسنجيم ، ثابت و يكنواخت به نظر مىرسند ؛ اگر چه در واقع هر دو تغيير كردهاند ، منتها چون با هم تحول پيدا كردهاند ، نسبت به هم يكسان و ثابت خواهند بود و در واقع از ثبات نسبى و قياسى برخوردارند نه ثبات مطلق .
بنابراين اشكال بالا بىمورد خواهد بود ، چون ذهن و ادراك ما كه سوار بر مغز شدهاند ، هر دو به همراه يكديگر دچار تغيير و تحول مىشوند كه طبيعتاً نسبت به هم از ثبات و سكون خاصى برخوردارند و اين را نبايد به حساب شكاك بودن يا سفسطه گذاشت . سكون نسبى با تغيير و تحول متضاد نيست ، زيرا سكون نسبى در ظرف پندار است ؛ ولى تحول در واقعيت عينى و خارجى صورت مىگيرد .
پاسخ
سخن ما در موضوع همين پندار وانگاشته كه مىگويند : گرچه ادراكات ما متغير است ؛ ولى چون همراه مادهء مغزى و سوار بر آن تحول مىيابد ، به نظر ثابت مىرسد ، همان است كه در پاسخهاى گذشته گفتيم كه وقتى ادراك گذشته را به خاطر مىآوريم ، وجداناً درمىيابيم كه عين آن خاطره را به ذهن آوردهايم وادراكات ما از خاصّهء تغيير و تحول برخوردار نبوده و خواص عمومى ماده را ندارند و گذشته از آن ، در مورد دو حركت متشابه ، كه سكون نسبى را به وجود مىآورد ، براى اين سكون نسبى اگر واقعيتى قائل نشويم و آن را يك امر موهوم
هامش
( 1 ) . ذهن يك نيروى ساخته شدهء روحى است كه به وسيلهء آن ، علم به علم پيدا مىشود و تحول افكار به كمك آن درك مىشود