به غير خود قابل تطبيق نيست ) ؛ [ مانند احمد ، محمود ، زهرا و فاطمه كه تنها شامل خودشان مىشوند ] با وجود اين ، ذهن اين كلى را از روى انسانهاى محسوس خارجى ساخته است .
وانگهى اين معانى كليه ، كلى و ثابت و مطلق مىباشند و در جهان ماده موجودى با اين صفات نداريم و هر چه هست شخصى و متغير و مقيد مىباشد ؛ پس اين سلسله از مدركات را نيز مجرد از ماده بايد شمرد .
به ديگر كلام ، مفاهيم كلى در ظرف ذهن و تفكر حضور دارند و به همين دليل انسان با به كار گرفتن كليات رياضى به نتايج قطعى و مثبت مىرسد . در هندسه ، نقطه ، خط ، دايره و سطح در خارج وجود ندارد ؛ ولى از نظر علمى ثمرات زيادى بر آنها مترتب است ، در صورتى كه شىء معدوم خاصيت ندارد ؛ يعنى چيزى كه در ظرف ذهن و يا خارج وجود نداشته باشد ، طبعاً نه آثار علمى بر آن مترتب مىشود و نه خواص عينى و خارجى مىتواند داشته باشد .
ممكن است گفته شود كه عدم اكسيژن خاصيتى دارد و آن از ميان رفتن همهء انسانها و حيوانات است ، در جواب مىگوييم : اين از باب تأثير عدم در هستى نيست ، بلكه فقدان يك موجودى به نام « اكسيژن » باعث شده كه موجودات جاندار خفه شده و بميرند نه عدم و نيستى به شكل مطلق .
برهان ديگر
در مورد علم ، تنها يك نگاه كافى است ، اگر باريك بينى كرده و با وجدان صاف بيازماييم ، خواهيم ديد صورت علمى و تغير با هم هيچگونه سازش ندارند و به عبارت فلسفى ، حيثيت علم غير از حيثيت تغيير و تحول مىباشد و با توجه به اين كه موجود مادى عين تغير و سيلان است بايد قضاوت كرد كه سنخ علم غير از سنخ ماده است ؛ علم صورت مجردى از واقعيتهاى خارجى است كه با تحليلهاى ذهنى به صورت معقولات ثانويه و تصورات و تصديقات در مىآيد . از اين رو علم ما مثل معلوم خارجى دستخوش تغيير و تحول واقع نمىشود ، بلكه همواره ثابت و پابرجا است ، ليكن تصور آن بسيار دقيق است . اگر چنانچه براى باريكى اين نكته ذهنتان آماده دريافتش نباشد ، ممكن است حالات مختلفهء علم و ادراك را مانند معرفت و تذكر ( شناختن و به ياد افتادن ) در اين باب بسنجيد ؛ چيزى را كه ادراك كردهايم و دوباره ادراك مىكنيم ، مىفهميم كه مدرك در حال دومى عين همان مدرك اولى ما است ، كه از مركز