را مطابق شرايط زمان و مكان و چگونگى ساختار مغز و اعصابمان مىفهميم ، پس شناخت ما از خارج محدود و نسبى است نه مطلق و به همين دليل ممكن است با عوض شدن شرايط ، فهم ما نيز تغيير پيدا كند .
پاسخ ما
اولًا ، در اين پاسخ به وجود فكر تصورى و تصديقى مطلق اعتراف نموديد كه خارج مطلق هست و اگر محدوديت زمان و مكان و اعصاب نبود ، بشر مىتوانست واقعيتهاى خارجى را ، آنچنانكه هست ، ادراك نمايد ؛ بنابراين در مقام ثبوت ، خارج مطلق را در بعد تصور و تصديق پذيرفتيد ، زيرا وجود چنين فكرى را در مغز ما قبول كرده و پس از آن صحتش را نفى نموديد ؛ ولى بدين شكل كهصحت مطلق را نفى مطلق نموديد و گرنه صحت مطلق با نفى نسبى تقابل و تنافى ندارد .
شما در مقام انتقاد گفتيد كه طرفداران متافيزيك چون اشيا را به گونهء ثابت و مطلق مورد مطالعه قرار مىدهند ، گرفتار خطا مىشوند ، پس انديشهء مطلق و خطاى مطلق در ظرف ذهن وجود دارد و به همين دليل شما انديشهء مطلق را بهطور مطلق نفى مىكنيد ، چون اگر بخواهيد بهطور نسبى ابطال كنيد كه نسبيت با مطلق تضادى ندارد ، چون معناى نفى نسبى اين است كه تفكرات متافيزيكى بهطور مطلق و كلى نادرست است ؛ ولى فى الجمله صحيح است ، در صورتى كه مقصود شما اين است كه مطلق انديشى بهطور مطلق نادرست مىباشد . پس تفكرات مطلقگونه در مقام تصور و همچنين نفى اينگونه تفكر بهطور مطلق در مقام تصديق وجود دارد و حوزهء ذهن مىتواند نسبيت و مطلق را در خود جاى دهد و ابطال انديشهء مطلق در مقام تصديق بدون تصور ادراك مطلق امكانپذير نيست . پس ماترياليستها در مقام تصور و تصديق به ادراكات مطلق معتقدند ، چنانچه به خارج مطلق هم اعتراف دارند ، منتها مىگويند : بشر راهى براى وصول بدان ندارد . پس انديشهء مطلق به صورت اثبات و نفى و در مقام تصور و تصديق وجود دارد و حال آن كه انديشهها جز بازتابى از خارج نيست و از نظر آنها پديدههايى است كه مولود مغز و خارج است و هرگز نمىتواند به صورت « مطلق » يافت شود .
ثانياً ، اگر دانشمند ديالكتيك ، راستى خارج را تعقل نسبى مىكند ، بايد هم خارج مطلق و هم