است - دو لحظه در يك حال نمانده و هر لحظه تحولى تازه داشته و مبدل به پديدههاى تازهترى يكى پس از ديگرى مىشود . و بالأخره فكر كه زاييدهء دو پديدهء مادى است يك پديدهء سومى است كه نه مساوى با اولى ( جزء مادى خارجى ) مىتواند بشود و نه مساوى با دومى ( جزء مغز ) است ، بلكه يك پديدهء ديگر است با كيفيت ديگر .
سخن ما در همين جملهء آخرى است و فعلًا در سخنان ديگر بحث نكرده و به جاى ديگر موكول مىنماييم . جملهاى كه مضمونش اين است : « فكر زاييدهء جزء ماده و جزء مغز بوده و غير از هر دو تا است » ، يك سنتز جديد و تركيب سومى است كه از مادهء شىء خارجى و سلولهاى مغزى ساخته و پرداخته شده است كه نه عين مغز است و نه عين شىء خارجى بلكه يك حقيقت سومى است كاملًا جداى از آن دو . آيا اين سخن صريحاً نمىرساند كه خود معلوم ( جزء ماده ) به فكر ما نمىآيد و آنچه مظروف و متعلق فكر ما است ، غير از واقعيت خارج است ، آنگاه اين پرسش پيش مىآيد : در صورتى كه واقعيت خارج هيچگاه به فكر وارد نمىشود ، ما از كجا فهميديم كه واقعيت خارج هست و فكر ما زاييدهء آن مىباشد و حال آن كه هر چه را در خارج فرض كنيم فكرى است كه غير از خارج است ، پس آيا نتيجه جز اين به دست مىآيد كه ما هيچگاه راه به خارج نداريم ؛ يعنى علم به خارج نداريم ؛ و اين سخن بعينه سخن ايدئاليستها است كه مىگويند : هر چه هست ، فقط انسان و فكر او است و معيار فقط انسان است . براى آن كه مقصود واضح شود بايد اين مقدّمه را در نظر داشت .
علم حضورى و علم حصولى
در اصطلاح فلسفى ، علم بر دو گونه است : علم حضورى و علم حصولى .
علم حضورى ، يعنى علمى كه عين واقعيت معلوم پيش عالم ( نفس يا ادراك كنندهء ديگرى ) حاضر است و عالم عاقل شخصيت معلوم را مىيابد ؛ مانند علم نفس و روح به ذات خود و حالات وجدانى و ذهنى خود .
علم حصولى ، يعنى علمى كه واقعيت معلوم پيش عالم حاضر نيست ، فقط مفهوم و تصويرى از معلوم پيش عالم حاضر است ؛ مثل علم نفس به موجودات خارجى از قبيل زمين ، آسمان ، درخت ، انسانهاى ديگر ، اعضاى بدن شخص ادراك كننده .
در علم حضورى مطابق تعريف بالا علم و معلوم يكى است ؛ يعنى وجود علم عين وجود