تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
از اين اشخاص بايد پرسيد : آيا قوانينى كه به عنوان اصول ديالكتيك بيان مىكنيد ؛ مثل اصل نفوذ ضدين و اصل تكاپوى طبيعت ، آيا خود اين اصول را ما به عنوان قضاياى دايمى و هميشگى تلقى كنيم يا به عنوان قضاياى موقتى ؟ اگر دايمى هستند ، پس مدعاى ما ثابت شد و اگر دايمى نيستند ، پس اصول ديالكتيك بر فرض صحت ، صحت موقتى دارد و نمىتواند جهان و تمام طبيعت را ازلًا و ابداً توضيح و تشريح نمايد . نكته‌اى كه لازم است تذكر داده شود اين است كه دانشمندان ماترياليست آن‌جا كه مىخواهند حقايق دايمى را نفى كنند ، از دو راه وارد مىشوند ( البته خودشان اين دو را با هم مخلوط مىكنند ) : يكى آن كه مىگويند : چون تمام قضاياى ذهنى ، تصويرى از ارتباطات موجود در طبيعت است و آن ارتباطات دايماً در تغيير است ، پس هيچ قضيهء دايمى وجود ندارد - و ما جواب اين مطلب را الآن داديم و گفتيم به اعتراف خود ماترياليست‌ها در طبيعت نيز ( صرف نظر از ماوراء الطبيعه ) قضاياى دايمى وجود دارد - ديگر اين كه مىگويند : هر مفهومى ، جزيى از طبيعت و تحت تأثير تمام اجزاى طبيعت است و همراه ساير اجزا دايماً در تكاپو و تغيير و تحول است ، پس هيچ مفهوم ثابت و جامد وجود ندارد و بنابراين خود تصويرى كه ما از ارتباطات متغير داريم نيز متغير است . و البته روى اصل اين كه روح هم مادى است و تمام خواص ماده را دارا است ، بايد هم در باب مفاهيم ذهنى اين‌طور قائل شد ؛ ولى اين‌جا اين اشكال پيش مىآيد كه اگر مفاهيم و تصوراتى كه از روابط متغير طبيعت در ذهن پيدا مىشود ؛ مانند خود آن روابط متغير باشند ، پس هيچ قضيه‌اى در دو آن به يك حال در ذهن باقى نيست ، پس ما نسبت به يك لحظهء گذرنده از واقعيت خارجى نمىتوانيم در ذهن خود يك تصور باقى داشته باشيم كه آن تصور ذهنى يا قضيهء در همهء آنات نسبت به حالت آن لحظهء خاص صادق باشد ؛ مثلًا اگر در ذهن ما اين تصور پيدا شد : « زيد فلان روز با عمرو ملاقات نمود » ، يا « ارسطو شاگرد افلاطون بوده است » در آنِ ديگر بايد اين تصوير شكل ديگر به خود بگيرد و رابطه تغيير كند و مثلًا اين‌طور فكر كنيم : ارسطو شاگرد افلاطون نبوده است . و به عبارت روشن‌تر در واقعيات خارجى هيچ‌گاه ارتباط دو جزء در دو لحظه به يك حال باقى نيست . آيا تصويرى كه ما نسبت به يك لحظهء خاص در ذهن خود داريم ؛ مثل آن كه مىگوييم : « ديروز بعد از پريروز بود » ، يا « زيد در روز جمعه سخن گفت » ، يا « ارسطو شاگرد