و بالأخره دانشمندان مادى امروز روى سه اصل « 1 » زيرين :
1 - در جهان هستى جز ماده چيزى نيست ( ماده مساوى است با وجود ) ؛
2 - ماده در تحول و تكامل ذاتى است . به موجب اين اصل هيچ موجود ثابت و مطلقى در عالم نيست ؛
3 - همهء اجزاى ماده در هم ديگر مؤثرند ؛
مجبور شدهاند فكر را مولود و زاييدهء ماده گرفته و در همهء خواص و آثار همدوش ماده بشمارند و از اين روى ناچار لباس كليت ، دوام و اطلاق از تن مفاهيم ذهنى كنده شده و خط بطلان به دور منطق قديم ، كه بزم آراى اين مفاهيم بوده ، كشيده شده و منطقى تازه به نام « ديالكتيك » پيدا شده و دست به كار گرديده است .
اما اين كه ناچار شدهاند لباس كليت را از تن مفاهيم كلى بكنند به خاطر اين است كه هر پديدهء مادى در عالم خارج داراى ويژگىهايى است : مكان خاصى را هم اشغال مىكند و به موجب خصوصيات و دارا بودن مكان معين ، از فرديت و جزئيت برخوردار است و نمىتواند كلى باشد ، زيرا مفهوم كلى نمىتواند وجود خارجى داشته باشد . از قديم گفتهاند : خارجيت ، مساوى با جزئيت است و مفهوم جزئى نمىتواند از محدودهء خودش بگذرد و مصاديق ديگرى را در بر بگيرد . در صورتى كه بالبداهه مىدانيم جدول ضرب فيثاغورث يك سلسله مفاهيم كلى است و همچنين در هندسه ، رياضيات و علوم طبيعى مفاهيم كلى داريم كه شامل همهء مصاديق مىشوند ، اعم از مصاديق موجود يا مصداقهايى كه بعداً وجود پيدا مىكنند ؛ مانند :
« هر مثلث مساوى است با دو زاويهء قائمه » ، « هر فلزى در حرارت انبساط پيدامى كند » ، « هر انسانى داراى خصلتهايى است » ، « نور ، روشنى مىبخشد » و « آتش داراى حرارت است » . اينها مفاهيم كلى هستند كه مصداقهاى زيادى را شامل مىشوند ؛ اما اين كه دوام را از مفاهيم سلب كردهاند با يك مقدّمه ، علت خطاى آنان را روشن مىسازيم :
دوام در قضايا
در منطق قديم در مبحث قضايا ، قضيه را از جنبههاى مختلف تقسيماتى مىنمودند و از جمله تقسيم قضيه بود به حسب « جهت » ؛ يعنى كيفيت ارتباط محمول به موضوع و از اين لحاظ ، قضيه
هامش
( 1 ) . اين اصول از مشتركات مكاتب مختلف مادى است