را دارند كه ادراكات بهطور مستقل از ساختههاى سلولهاى مغز مىباشد و هر كدام از سلولها معلومات معينى را در خلال اندام خود نگه مىدارند ، در حالى كه از پىآمدهاى اين نظريه غافلند . و البته سنخ بحثهاى علمىشان نيز همين نظر را اقتضا مىنمايد . « 1 »
همانگونه كه در گذشته روشن شد هر علمى در دايرهء موضوع خود حركت مىكند و در محدودهء خود به نفى و اثبات مىپردازد ؛ مثلًا علم طب و فيزيولوژى در قلمرو مخصوص و محدود « بدن » و خواص و قانونمندىهاى خاص اين ارگانيسم به نفى و اثبات مىپردازد . يك دكتر جراح مىگويد : « من چين و شكنجهاى مغز را شكافتم و اثرى از نفس عاقله در آن نيافتم . »
تا اينجا صحيح است و تئورهاى طبى جز اين ، اقتضاى چيز ديگرى را ندارد ؛ ولى اگر بگويد : پس روحى وجود ندارد ، اين مطلب خارج از قلمرو علم است ، زيرا هر عاقلى مىداند نيافتن غير از نبودن است ؛ به ويژه با وجدانى بودن معلومات انسان ، نمىتوان با نيافتن ، منكر اين حقيقت روشن شويم . بايد اعتراف كنيم كه وجود ، منحصر در ماده نيست بلكه موجودات مجردى نيز داريم كه فوق مكان هستند ؛ از جملهء آنها معلومات و دانستنىهاى انسان است .
آيا با نديدن معلومات پزشكى در مغز يك انسان مىتوانيم پزشك بودن آن را منكر شويم ؟
پس ناگزير بايد بگوييم معلومات در جايى ديگر نگهدارى مىشوند و آن عبارت است از : روح آدمى ، كه خود نيز مجرد است ؛ ولى فلسفه كه حوزهء وسيعى دارد ، مىتواند به نفى و اثبات علوم اكتفا نكند و با طرح دلايل و اشكالات ، وجود روح را به اثبات برساند و جلو استنتاجات غلط مأخوذ از علوم را بگيرد .
طبيب جراح با ابزارهاى علوم مادى مىتواند فقط از خواص مادى بدن آگاهى پيدا كند و پديدههاى مادى را محور نفى و اثبات خود قرار دهد ، نه مطلق وجود را . از نظر علوم طبيعى ، وجود مساوى با ماده است ؛ ولى از نظر فلسفه ، وجود منحصر در پديدههاى مادى نيست ، بلكه بهطور كلى وجود بر سه قسم است : مجرد ، مادى و ذهنى و هر كدام يا بسيطند و يا مركب .
موجودات ذهنى عبارت است از : كليهء ادراكات ، تصويرها ، اعتقادها ، انديشهها كه علم و دانش از سنخ ادراكات ذهنى است و هنگامى كه به مرحلهء تعقل رسيد و كليت پيدا كرد ، مجرد مىشود و از تحت قوانين ماده ، خارج مىگردد .
هامش
( 1 ) . رجوع شود به نكتهء 2 از خاتمهء مقالهء 1