كاسته شود و سپس ترميم گردد كه در غير اين صورت اينگونه تبدلات و عدم جايگزينى ، موجب تهى شدن مغز انسان مىشود . وانگهى از نظر علمى سلولهاى مغز و عصب از نظر تعداد و اندام هرگز تغييرپذير نيستند ، فقط رشد و تكامل در آنها صورت مىگيرد ، نه تكثير و تحول و اگر معلومات ، زادهء سلولها و شىء خارجى باشد ، در اين صورت معلومات انسان به تعداد سلولها كه رسيد بايد متوقف شود و با ابزارهاى دقيق علمى محسوس گردد و حال آن كه علم و معلومات به هيچ وجه قابل تغيير و توقف نيست . مضافاً اين كه كيفيت و مكانيسم اين تغيير را هنوز علوم طبيعى پيشبينى و مشخص نساخته است . « 1 »
وانگهى تبديل كميت به كيفيت ، مفهوم درستى ندارد ، بلكه بايد گفت : تبديل ماهيت به ماهيت ديگر ، و گرنه هر كميتى به نوبهء خود حامل كيفيت است كه در تبدلات هر دو تغيير پيدا مىكنند ؛ آب به بخار تبديل مىشود كه هركدام كميت و كيفيت مخصوصى را دارا مىباشند ؛ تخم مرغ ، كميت و كيفيت مشخص دارد كه وقتى جوجه مىشود كميت و كيفيت جديدى پيدا مىكند .
گذشته از اين اشكالات ، قانون « گذار از كميت به كيفيت » در مورد اصل تضاد معنادار مىشود . بايد ديد هنگام شناخت اشيا آيا بين سلولها و اشياى خارجى و يا محصول آن دو ، تضادى پيدا مىشود يا هر چيزى ضد خود را در درون ( نه در برون ) خويش مىپروراند ؟
بنابر اين تضادى كه در داخل سلولها ايجاد مىگردد از تضاد اشياى خارجى مجزا است ؛ ولى بايد ديد اين تضاد چگونه معلومات را توليد و هر معلولى چگونه تضاد خود را آغاز مىكند ؟
هر مدركى نقيض خود را چهطور حمل مىكند و به كيفيت جديدترى تبديل مىگردد ؟ و يا چگونه هنگام مواجههء انسان با مجهولات خارجى تأثير اشيا باعث تحريك و تشديد تضاد سلولى مىشود ؟ و دهها پرسش ديگر كه ذكر آنها موجب اطالهء كلام مىشود .
واقعيت اين است كه ماترياليسم ، شعرى گفته و در قافيهاش گير كرده است و نمىداند براى خروج از اين نوع بنبستها چه كند ، جز اين كه با يك سلسله عبارتهاى مشكل و نامفهوم خود را از اين مخمصهها رهايى بخشد . از اين رو مانند قدماى ماترياليسم و برخى از فلاسفه به تعبيرات ديگرى نيز متوسل مىشوند و ادراكات را به « عكسبردارى مغز از خارج » و يا
هامش
( 1 ) . البته بايد گفت كه ، فلسفه قلمرو وسيعى دارد ؛ در جايى كه علم متوقف شود ، فلسفه به حركت خويش ادامه مىدهد . اما چون فلسفهء ماديت تحولى ، خود را در چارچوب علم زندانى كرده است ، انتقادات فوق صحيح است