هيچگاه براى شناخت يك انسان اينگونه معرفت وسيع و گسترده لازم نداريم ؛ ما به مقدار ضرورت ، شناخت لازم داريم . فرض كنيد ميزى در جلو ما است و مىخواهيم شكل هندسى آن را بشناسيم . بامختصر تأمل مىفهميم مثلث است يا مربع ، مدور است يا لوزى و از نظر ماده از جنس چوب گردو است يا چنار ، از چوب جنگلى ساخته شده و يا غير جنگلى و از طرفى اجداد و نياكان اين درخت چگونه در زمين پيدا شدهاند . اينگونه معرفت براى ما ضرورتى ندارد و مورد احتياج ما نيست تا مقدار و ممكن نبودن آن ، اصل شناخت را غير ممكن سازد .
ثالثاً ، اگر شناخت مفيد و معقول به شناخت عوامل وابسته به آن منوط باشد ، پس تمام معرفتهاى علمى ، حسى ، عقلى و عرفى بايد باطل و پوچ باشد ، در صورتى كه بشر در ساير علوم و اختراعات و شناختهاى معمولى ، حيات معقولى را گذرانيده و حماسههاى بزرگى را در اكتشافات طبيعى و مسائل علمى و ادبى آفريده است ؛ درمان بيماران به وسيلهء معلومات پزشكى ، پرتاب موشكها به دست متخصصان و صدها مسائل ديگر بايد پوچ و بىاساس تلقى شود .
شبههء پنجم :
مىگويند : اختلاف افكار و تضاد آراى متفكران ، يكى از دلايل ايدئاليستها بر عدم دستيابى به شناخت صحيح است . آنان معيارهاى اخلاقى را با نحوهء تربيت و فرهنگ افراد مربوط مىدانند ، از اين رو استنتاج مىكنند كه بدىها و خوبىها در هر جامعه متفاوت است .
مىگويند : تصورات ما از جهان ، تابع اثرهاى حسى ما است ؛ مثلًا مبتلايان به بيمارى « دالتون » رنگ سبز را از سرخ تميز نمىدهند و همهء رنگها را سبز مىبينند .
پاسخ شبههء پنجم :
اولًا ، هيچ كس منكر اختلاف فلاسفه و متفكران نيست و كسى هم بهطور مطلق از اشتباه مصونيت ندارد . سخن در اين است آيا حقيقتى هست كه همهء مردم پذيرا باشند ؟ مسلماً جواب مثبت است . بشر امروز در هزاران مسائل علوم طبيعى و همچنين در كليهء مسائل رياضى و جدول ضرب فيثاغورت به توافق رسيدهاند و در بسيارى از مسائل فلسفه توافق دارند ؛ مانند امتناع اجتماع نقيضين و ارتفاع آن دو ؛ كل بزرگتر از جزء است ؛ ثبوت شىء