بزرگ بينى و احول بودن منشأ دو بينى مىشود . حس لامسه در تاريكى به نابينا مىفهماند پايش روى خاك يا آب و لجن و يا در لبهء چاه قرار دارد . نكتهء مهم ديگر اين است كه انسانها يكديگر را هدايت و ارشاد مىكنند و براى هم راه را از چاه مشخص مىسازند و از خطرها ، يكديگر را باز مىدارند ، كه اين هم دليلى است بر وجود حقيقت خارجى .
شبههء سوم :
اگر كاشفيت علم و فكر از خارج ، يك صفت واقعى بود و تنها انديشه و پندار نبود ، هيچگاه علم از معلوم خارجى تخلف نمىكرد و ما به اين همه افكار پر از تناقض و معلومات پر از خطا گرفتار نمىشديم ، زيرا تحقق خطا و غلط در واقعيت خارج از ما قابل تصور نيست ، آنچه در ظرف خارج قرار دارد ، عين حقيقت است ؛ زمين و آسمان ، كوه و بيابان و كليهء پديدهها و همچنين قانونمندىهاى طبيعت آنگونه كه بايد باشند هستند ، اين ماييم كه ستارگان را كوچك مىبينيم و خورشيد را متحرك و زمين را ساكن مىپنداريم . پس اگر بين علم و معلوم خارجى رابطهء طبيعى برقرار باشد ، بايد حقايق خارجى ، آنگونه كه هستند ، در حوزهء ذهن ما حضور يابند و كاشف عين مكشوف ، خطابردار نباشد ، در حالى كه بسيار اتفاق مىافتد كه صورتهاى علمى و ترسيمات ذهنى ما با واقعيتهاى عينى انطباق ندارند و چون ظرف خارج دست خوش اشتباه واقع نمىشود ، پس فكر ما كه به تبع خودمان در خارج حضور دارد نيز حقيقت مىباشد و خطا بردار نخواهد بود . چنانكه وجود ما و فكر ما هيچگاه نمىتواند غلط بوده باشد ، پس به جز ما و افكار ما چيزى را نمىتوان اثبات كرد و كاشفيت علم از خارج پندارى بيش نيست ؛ پس يا عالم خارجى نيست كه متعلّق علم ما قرار گيرد و اگر هم باشد در ظرف ذهن ما نمىگنجد و قابل ادراك نمىباشد ؛ ولى در هر حال ، معلومات ذهنى ما قابل انكار نيستند ، همانگونه كه وجود خويشتن را نمىتوانيم منكر شويم .
پاسخ شبههء سوم :
اين شبهه نمىتواند غرض ايدئاليست را تأمين نموده و سفسطه را نتيجه بدهد كه جز ما و فكر ما ، واقعيتى به نام جهان خارج نيست ؛ تنها كارى كه اين شبهه مىتواند انجام بدهد اين است كه اين پرسش را پيش مىآورد كه در صورتى كه علم و ادراك ذاتاً خاصهء كاشفيت داشته و