شوند ؛ خورشيد و ماه چگونه در ظرف ذهن ما مىتوانند جاى بگيرند ؟ و اين تصورى است خام ، زيرا اگر چه پيوسته علم دستگير ما مىشود نه معلوم خارجى ، ولى پيوسته علم با خاصهء كاشفيت خود ، دستگير ما مىشود نه بىخاصه و گرنه علم نخواهد بود ، بلكه علم بدون واقع نمايى و كاشفيت از خارج ، عين جهل است و كسى نيز مدعى نيست كه ما با علم به خارج خود ، واقعيت خارج را واجد مىباشيم نه علم را ، زيرا بديهى است علم ما به يك كوه بزرگ يا شهر چند ميليونى بدينگونه نيست و امكان هم ندارد كه عين خارج با همهء ابعادش در حوزهء ذهن حضور پيدا كند ، بلكه حقيقت علم و ادراك ، حضور ماهيت يك شىء است عندالعقل ؛ ولى تا حقايق خارجى نباشند ، ترسيمى و صورتى از آنها با عمليات ذهن براى ما پيدا نمىشود ، زيرا عدم مطلق صورتى ندارد تا در ذهن انعكاس پيدا كند و لذا گفتهاند : معدوم مطلق اصلًا قابل تصور نيست .
فعلًا در مقام پاسخ علمى به شبههء بالا همين مقدار كه در متن اشاره شده كافى است و خلاصهء آن اين كه علم داراى خاصهء كاشفيت از خارج است ، بلكه عين كشف از خارج است و ممكن نيست علم باشد و صفت كشف نباشد يا علم و كشف باشد ، واقع مكشوف وجود نداشته باشد . و اگر فرض شود واقع مكشوف وجود ندارد ، كاشفيت وجود ندارد و اگر كاشفيت وجود ندارد ، پس علم وجود ندارد و حال آن كه به اقرار خصم علم وجود دارد ؛ منتهاى مراتب بدون ارائهء واقعيتهاى عينى ؛ در صورتى كه علم منهاى كاشفيت ، عين جهل است . آيا نور بدون روشنايى ، نور است يا عين تاريكى و ظلمت مىباشد ؟ همانطورى كه خورشيد منهاى نور و حرارت ، خورشيد نيست ، علم و دانش هم بدون واقع نمايى ، علم نيست ، بلكه جهل مركب است . يك فرد نابينا هيچگونه تصويرى از پديدههاى خارجى ندارد ، مگر آن كه با قوّهء لامسه و شامه درك كرده باشد و يا كور مادرزادى نباشد و قبلًا جهان خارج را مشاهده كرده باشد .
شبههء دوم :
ما براى شناخت حقايق راهى جز حواس و عقل نداريم ؛ ليكن حواس ما ، كه قوىترين وسايل علم به واقعيت خارج مىباشند ، پيوسته خطا مىكنند ؛ مثلًا حس باصره ، جسم را از دور كوچك مىبيند و از خيلى نزديك بزرگتر از آنچه هست نشان مىدهد و يا آتش ، آتشگردان را در حال