بديهى و حقايق مسلمه نتيجه بگيرد ، فاقد ارزش است و هر كس مىداند مغلطه است و معمولًا در پاسخ اين شبهات به وضوح و بداهت مطلب قناعت مىكنند ؛ لكن حل علمى و فلسفى اين مغلطهها دقت زيادى لازم دارد و موقوف بر اين است كه حقيقتاً علم ( ادراك ) و ارزش معلومات دانسته شود . و اين دو مطلب در مقالهء سه و چهار مفصلًا گفته خواهد شد و در نكتهء سه همين مقاله خواهد آمد كه فلسفهء ماترياليسم ديالكتيك ، كه خود را نقطهء مقابل ايدئاليسم مىداند ، در بيان حقيقت علم ، نظريهاى را انتخاب كرده كه صد در صد ايدئاليستى است .
پاسخ شبههء يكم :
اولًا ، چنانكه روشن است در ضمن شبهه ، واقعيتى فى الجمله اثبات شده و آن ، واقعيت ما و فكر ما است كه معلوم ما است ؛ به عبارت ديگر براهين عقلى نبايد كلى بودن خود را از دست بدهد و نقض به قوانين عقلى و فلسفى راه پيدا كند ، زيرا وقتى قانون عقلى از كليت افتاد ، باطل مىشود . سوفسطايى با اين استدلال مىخواهد واقعيتهاى عينى را بهطور مطلق انكار كند ، در صورتى كه انسان يك واقعيت خارجى است و معلوماتش نيز به تبع او خارجيت دارد . پس در ضمن اين اشكال به دو حقيقت اعتراف شده و دليل عقلى از كلى بودن ، خارج گرديده و طبيعتاً اعتبار خود را از دست داده است . به علاوه اين كه دست درازى به سوى واقعيتهاى خارجى دليل بر وجود آنها است ، ليكن ما از رهگذر عقل و حواس نمىتوانيم آنها را دريابيم ، پس به اصل وجود واقعيتهاى عينى اعتراف شده است .
ثانياً ، هيچ انسانى به حسب فطرت و عقل به طرف چيزهايى كه معدوم است ، دست درازى نمىكند حتى حيوان نيز چنين كارى انجام نمىدهد . مگر پيدايش ادراكات جديد ذهنى پس از مواجهه با شىء خارجى و عمليات مخصوص ذهنى ، خود بيانگر وجود آن حقيقت در خارج نيست ؟ و البته اين سخن راست است كه هر چه براى شناخت اشياى خارجى تلاش كنيم ، جز يك مشت انديشه و افكار بر ما افزوده نمىشود ؛ ولى چيزى كه هست اين است كه كسى كه اين استدلال را ساخته ، تصور نموده است كه اگر ما راستى ، واقعيتى داشته باشيم در صورت تعلق علم به وى بايد واجد واقعيت ( خود واقعيت ) بوده باشيم نه واجد علم به واقعيت و حال آن كه قضيه به عكس است و آنچه به دست ما مىآيد علم است نه معلوم كه همان واقعيت خارجى باشد ، چه ممكن نيست اشياى خارجى با تمام ابعاد مادى و طول و عرض و عمق وارد ذهن ما