و از اينجاست كه فلسفه مىگويد : اساس سفسطه مبتنى بر اصل عدم تناقض است ، زيرا همهء معلومات به حسب تحليل ، به اين قضيه متكى بوده و با تسليم وى حقيقتى را انكار نمىتوان كرد ، چنانكه با انكار وى حقيقتى را اثبات نمىتوان كرد .
توضيح مطلب
انسان در برابر هر انديشه و عقيدهاى كه قرار مىگيرد از سه حالت بيرون نيست : يا به آن نظريه و عقيده ، يقين دارد يا ظن و گمان قوى مىبرد و يا شك و ترديد دارد ؛ اگر به يك قضيهاى يقين و باور داشته باشد ، احتمال صحت طرف مقابل آن تا حد صفر تنزل پيدا مىكند و اگر به مضمون يك قضيهاى ظن قوى داشته باشد ، معمولًا طرف ظن و گمان را مىگيرد - اگر چه احتمال خلاف را هم مىدهد - و يا از نظر علمى مشكوك است ، كه بىگمان نفى و اثبات آن نياز به دليل دارد ، زيرا امكان ندارد قضيهاى هم درست باشد و هم نادرست ؛ ولى گاهى نسبت به يك قضيه مشكوك است ، نه جانب اثبات را مىگيرد و نه نفى را ؛ فى المثل اين قضيه كه ، « علم ، منشأ تكامل انسان است » قضيهاى قطعى است كه ضدش را كه ، « علم ، منشأ انحطاط بشر باشد » نفى مىكند .
نكتهاى كه بىفايده نيست اينجا تذكر داده شود اين است كه ، دكارت ، دانشمند معروف فرانسوى همين كه خواست در جميع معلومات خود تجديد نظر نمايد و طرحى از نو بريزد ، همهء افكار خود را از محسوسات و معقولات و منقولات ، مورد شك و ترديد قرار داد و با خود گفت :
شايد اينطور كه من حس مىنمايم يا فكر مىكنم يا به من گفتهاند ، نباشد و همهء آنها مانند آنچه در عالم خواب بر من ظاهر مىشود خيال و انديشهء محض باشد ؛ چه دليلى هست كه اينطور نيست ؟ پس كليهء افكار من ( حتى اصل عدم تناقض ) باطل شد و هيچ اصلى براى من باقى نماند كه به آن اعتقاد كنم . آنگاه متوجه شدم كه ، « در هر چيزى ترديد كنم » آنگاه همين انديشه را دليل بر وجود انديشه كننده قرار داد و به وجود خود مطمئن شد و گفت : « مىانديشم ، پس هستم » . سپس همين اصل را پايهء ساير اصول قرارداد و پيش رفت .
اشكال سخن دكارت
دانشمندان بعد از دكارت به اين استدلال او اشكالاتى كردهاند كه فعلًا نمىخواهيم