از اين مقدمات چهارگانه نتيجه گرفته مىشود :
تنها راه براى روشن شدن معلومات فكرى اين است كه براى موضوع قضيه مهيّت حقيقتى به دست آيد و اگر نتوانستيم يا نخواستيم - حداقل - معرفى كه مشتمل نزديكترين خواص وى بوده باشد اخذ شود و چگونه وجدان فطرى يك متفكر كنجكاو مىپذيرد كه در احكام موضوعى به جست و جو بپردازد ، در حالى كه از حقيقت موضوع خبر ندارد و حتى موضوع را از غير موضوع تميز نمىدهد و بهگفته مستشكل نام موضوع را كه مىشنود نمىگويد مهيّتش چيست ؟ بلكه مىپرسد خواصش كدام است ؟ ( در حالى كه اين پرسش عيناً معرف خواستن است ) .
آرى از آن جايى كه دانشمند حسى بيشتر به آزمايشهاى حسى مىپردازد و ناچار تماس با حس دارد و چنان كه گفته شد در جزئيات محسوسات به همان مشاهده حسى مىتوان قناعت نمود ، احتياج زيادى به تعريف و تجديد پيدا نمىكند ، چنان كه احتياجات روزانه ما در استفادههاى طبيعى از ماديات از همان راه تأمين مىشود . ولى بايد نظر خود را به بحثهاى غير حسى مانند : رياضيات و حقوق و غير آنها كه مىنمايد و كنجكاوىهايى كه در فلسفه و منطق مىكند معطوف داشته و بداند كه در اين موارد پاى آزمايش حسى در كار نيست و تا موضوعات را تحديد و تعريف نكند گرفتار غلط و اشتباه خواهد شد چنان كه ماديين نيز كه از روش حسى پيروى مىكنند در نتيجه مسامحه در تحديد و تعريف و تسميه ، اعتراضات و ايراداتى به منطق و فلسفه و غير آنها نمودهاند كه براى يك نفر متفكر هوشيار خندهآور مىباشد . چنان كه برخى از آنها گذشته و برخى نيز خواهد آمد و ريشه همه آنها موضوع مسامحه در تحديد است .
اشكال
مىتوان در بيان گذشته خردهگيرى كرد و گفت كه مقصود « نفى صحت مطلق »