تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
در اين جا به معناى « هرچه هست همان است » ملحوظ شده نه به معناى احاطه تفصيلى ) و همچنين نسبت ميان قوا و افعال و ميان نفس چنان‌كه حضوراً معلوم بود . حصولًا نيز معلوم خواهد بود آن چنان‌كه نسب ميان محسوسات معلوم و دست‌گير مىشد . و ناچار هنگامىكه ما اين نسبت را مشاهده مىنماييم ، حاجت و نياز وجودى و پناهندگى آنها را به نفس و استقلال وجودى نفس را نيز مشاهده مىنماييم و در اين مشاهده صورت مفهومى « جوهر » پيش ما نمودار مىشود ، زيرا مىبينيم كه نفس اين معنا را دارد كه اگر آن را از دست نفس بگيريم گذشته از خود نفس همه اين قوا و افعال قوا از ميان مىروند و از آن سوى نسبت احتياجى قوا و افعال را مىبينيم و مىفهميم كه همين احتياج مستلزم وجود امر مستقلى مىباشد و اين حكم را به‌طور كلى مىپذيريم . و از اين روى در موارد محسوسات ، كه تاكنون خبرى از پشت سر آنها نداشتيم حكم به عرض بودن كرده و از براى همه آنها موضوع جوهرى اثبات مىنماييم و يك‌باره همه آنها به وصف تبديل مىشوند ، يعنى تاكنون ما روشنى و تاريكى و سردى و گرمى مىديديم و از اين پس علاوه از آن ، روشن و تاريك و سرد و گرم را نيز مىفهميم و انتقال به قانون كلى « عليت و معلوليت » نيز از همين‌جا شروع مىشود . و پس از اين مرحله قوه مدركه ، شروع مىكند به ادراك مفردات و نسبت و تركيب و تجزيه محسوسات و متخيلات و البته بيان تفصيلى آنها از توانايى ما بيرون است و تنها چيزى كه هست ، سه نكته زير را به طور كلى بايد در نظر گرفت : 1 - چون قوه مدركه ما مىتواند چيزى را كه به‌دست آورده دوباره با نظر استقلالى نگريسته و تحت نظر قرار بدهد ، از اين روى نسبت‌هايى را كه به عنوان رابطه ، ميان دو مفهوم يافته بود با نظر استقلالى نگريسته و در مورد هر نسبت يك يا چند مفهوم استقلالى تهيه مىنمايد و در ضمن اين گردش و كار مفاهيم وجود ، عدم ، وحدت بر كثرت را كه به شكل نسبت ادراك نموده بود : ابتدائاً با حال اضافه « وجود محمول از