هرچه را در خارج فرض كنيم فكرى است كه غير از خارج است پس آيا نتيجه جز اين به دست مىآيد كه ما هيچ گاه راه به خارج نداريم يعنى علم به خارج نداريم ؟ و اين سخن بعينه سخن ايدهآليستهاست .
دانشمندان ديالكتيك به ما پاسخ مىدهند :
شما با روش متافيزيكى فكر كرده و سخن مىگوييد و در نتيجه مفاهيم را مطلق گرفته و به خطا مىافتيد ، پس اين كه مىخواهيد نفى علم به خارج مطلق را به گردن ما بگذاريد ، نظر به اين كه اساساً خارج مطلق در ظرف علم موجود نيست ، ضرر به جايى نمىرساند و ما پيوسته به خارج ، علم نسبى داريم .
ما در پاسخ مىگوييم :
اولًا : در اين پاسخ بهوجود فكر تصورى و تصديقى مطلق اعتراف نموديد ، زيرا وجود چنين فكرى را در مغز ما قبول كرده و پس از آن صحتش را نفى نموديد .
( صحت مطلق را نفى مطلق نموديد و گرنه صحت مطلق با نفى نسبى تقابل و تنافى ندارد ) .
ثانياً : اگر دانشمند ديالكتيك راستى خارج را تعقل نسبى مىكند بايد هم خارج مطلق و هم تعقل مطلق را بپذيرد ، زيرا تعقل نسبى تعقلى است كه نسبى است و وصف و موصوف غير همديگر مىباشند ، اساساً چگونه امر نسبى را بىامر مطلق مىتوان تصور كرد ؟
ثالثاً : ايدهآليسم كه علم به واقعيت خارج را نفى مىكرد مرادش همان علم مطلق به واقعيت خارج بود « هر چه را كه خارج تصور كنيم فكرى است كه غير از خارج است » بنابر اين به چه دليل دانشمندان ديالكتيك با گروهى كه هم عقيده خودشان مىباشند ،