مثلًا در نوزاد انسانى از جمله اجزاى علت انجام يافتن عمل تناسلى و قرار گرفتن ماده در رحم مادر و شرايط و احوال ديگر تحول و تكامل نه ماهه مىباشد و در اين سلسله هر يك از احوال و شرايط ، وجود مقيد دارند نه مطلق ، يعنى انجام يافتن عمل تناسلى نه ماه پيش از تولد بايد باشد ، نه هر وقت و نه وقت تولد . . . .
و بسيار روشن است كه همه اين احوال و شرايط بىواسطه و مستقيماً با خود نوزاد - معلول - پديده تازه - سر و كار نداشته بلكه مختلف بوده و برخى از آنها شرط شرط و برخى شرط شرط شرط مىباشد ، چنان كه انجام يافتن عمل تناسلى ، ارتباط مستقيم و بلافاصلهاى كه دارد با استقرار نطفه در رحم است نه با تولد نوزاد .
تنها در ميان اجزاى علت ، آنهايى كه تماس مستقيم با معلول دارند با نابود شدن آنها پديده معلول موجود نخواهد بود . چنان كه اگر مادهاى را كه نوزاد با آن موجود است و يا صورت نوزاد انسانى را و يا كننده اين كار را - يعنى فاعل تركيب را - معدوم فرض كنيم ، نوزادى در ميان نخواهد بود . انسان نوزاد بىماده معنا ندارد و همچنين مادهاى كه صورت نوزاد انسانى را ندارد انسان نخواهد بود و همچنين فاعل كار تركيب هر گاه دست از كار بكشد كار همان جا متوقف و نيمه خواهد ماند ، پس در هر حال وجود علت به همراه معلول ضرورى است .
اشكال
بيان گذشته درست است مگر در فاعل و در حقيقت خردهگيرى ما نيز در اطراف همين « علت فاعلى » مىباشد .
ما هرگز نمىگوييم انسان بى ماده باز انسان است ، يا ماده بىانسانيت باز انسان است ، ولى مىتوانيم بگوييم كه « فعل » پس از نابود شدن « فاعل » باقى مىماند . ما هزارها كار در جهان مىيابيم كه فاعل آنها از ميان رفته و فعل هم چنان به سر پاى خود ايستاده است و با اين حال چگونه مىتوان گفت همين كه كار كننده دست از كار كشيد