خود وجودش اين گونه نيست ( امكان به معانى ديگر نيز در استعمالات فلسفى مىآيد كه از آن جمله به معناى قوه ) است كه مقابل فعليّت است و همچنين ضرورت گاهى به معناى لزوم عدم نيز مىآيد كه مترادف با امتناع و استحاله مىباشد ، چنانكه مىگوييم سلب واقعيت از خودش ضرورى العدم و ممتنع و محال مىباشد ) .
بيان ديگر
از جمله بديهياتى كه ما كوچكترين شك و ترديد در آن روا نداشته و مؤثرترين سلاح علمى خود مىدانيم قانون عليت و معلوليت است : « هر حادثه علتى دارد » .
هر پديده كه پديدار مىشود علتى دارد و اگر اين علت نبود پديده مفروض نيز نبود .
اگر به درى بسته فشار آورديم و باز نشد برمىگرديم و از گوشه و كنار به جست و جو مىپردازيم ؛ يعنى مىخواهيم بفهميم چه كم و كاستى در علت باز شدن در پيدا شده كه در باز نمىشود ؟ چه اگر چنين كم و كاستى نبود فشار دست با بقيه شرايط حتماً در را باز مىكرد . . . و همچنين يك نفر مكانيسين ماشينى را كه به كار انداخته با مشاهده كوچكترين خللى در حركت ماشين فوراً به كنجكاوى در پيكره ماشين مىپردازد ؛ يعنى مىخواهد بفهمد كه كدام شرط از شرايط علّى حركت ماشين مفقود مىباشد چه اگر چنين واقعهاى در كار نبود ماشين هرگز در حركت خود لنگ نمىشد ، يعنى اگر علت تامه حركت موجود بود ، حركت ضرورى بود .
پس ناچار علتتامه هر معلول به معلول خودش ضرورت مىداده و معلول آن ، به دنبال آن ضرورت به وجود مىآمده است .
بديهى است كه اگر مجرد وجود خارجى علت در يك زمانى - اگر چه به همراه معلول نباشد - كافى بود كه پس از نابودى آن معلول خود به خود به وجود خود ادامه دهد هيچ گاه اين تفتيش انجام نمىگرفت .