تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
و از همين‌جا روشن است كه واقعيت هستى بايد يا بالذات و خود به خود معلوم و يا شناختن وى محال بوده باشد و چون ما به واقعيت پى برده‌ايم بايد اين گونه نتيجه گرفت كه واقعيت بالذات معلوم است و هرگز مجهول نمىشود ؛ يعنى فرض واقعيت مجهول عيناً فرض واقعيت بىواقعيت است . 2 - چنان كه دانسته شد هر چيزى كه داراى واقعيت هستى است از واقعيت هستى نمىتواند كنار بيفتد و از اين روى اختلافات واقعى كه در خارج است به خود واقعيت برمىگردد و از سوى ديگر ، ما واقعيت را براى همه اشياء واقعيت‌دار به يك معنا اثبات مىنماييم پس واقعيت هستى در عين اين كه گوناگون و مختلف مىباشد يكى است ( حقيقت تشكيكى به اصطلاح منطق ) . واقعيت هستى به حسب تمثيل مانند نور مىباشد كه به نظر سطحى از جهت قوّت و ضعف ، گوناگون است . نه مرتبه ضعيف آن نور آميخته به ظلمت است و نه مرتبه قوى آن نور و چيزى ديگر . بلكه مرتبه بالايى نور است و بس و مرتبه پايينى نيز نور است و بس و هر دو نورند با اين كه مختلف هستند . همچنين حقيقت هستى را اگر به جلوه‌هاى گوناگون خودش نسبت دهيم هم بسيار است و هم يكى . البته نبايد تصور كرد كه اين كثرت ، كثرت عددى است ، زيرا عدد و شماره نيز يكى از جلوه‌هاى گوناگون هستى مىباشد . 3 - مهيات حقيقى كه ما آنها را جلوه‌هاى گوناگون واقعيت خارج در ذهن ناميديم در عين اين كه نسبت به واقعيت خارج ، اعتبارى و پندارهاى بىاثر هستند ، نسبت به همديگر مختلف هستند - چنان كه هر دو مطلب دانسته شد - و اين اختلاف و تباين از خارج سرچشمه مىگيرد ولى اختلاف خارجى چون اصيل و عين واقعيت خارج مىباشد ، ديگر پندارى و اعتبارى نخواهد بود . و از سوى ديگر همه مهيات و احكام و آثار آنها ، از آن وجود و واقعيت هستى است ، زيرا مهيّت به‌واسطه وجود همان مهيّت شده و حكم و اثر به‌واسطه وجود ،
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 168 | السيد محمدحسين الطباطبائي