بلكه اين مهيات تنها جلوهها و نمودهايى هستند كه واقعيتهاى خارجى آنها را در ذهن و ادراك ما به وجود مىآورند و گرنه در خارج از ادراك نمىتوانند از وجود جدا شده و به وجهى مستقل شوند .
نكاتى چند يا نتايجى چند
1 - ما به حقيقت هستى نمىتوانيم پى ببريم ، زيرا چنان كه در مقاله پنج بيان كرديم .
شناختن هر چيزى يا بهواسطه مهيّت آن مىباشد و يا به واسطه خواص آن ، و در حقيقت هستى هيچكدام از اين دو چيز ، حقيقتاً تحقق ندارد .
اما مهيّت : براى اين كه مهيّت چيزى آن است كه با يافتن واقعيت ، واقعيتدار و موجود و با نيافتن واقعيت ، معدوم مىشود و فرض يافتن و نيافتن واقعيت از براى خود واقعيت هستى تصور ندارد .
چنان كه مثلًا انسانيت انسان كه مهيّت انسان مىباشد به طورى است كه اگر موجود شود چيزى در خارج پيدا خواهد شد كه از اسب و درخت و چيزهاى ديگر متميز مىباشد و اگر موجود نشود هيچ و پندارى است ، ولى براى واقعيت انسان نمىشود واقعيت ديگرى فرض نمود .
و اما خواص : براى اين كه خاصيت و اثر يك پديدهاى است كه طفيلى پديده ديگر بوده در هستى خود تكيه به آن مىدهد ، چنان كه جاذبه اثر جسم و تيزى ، اثر زاويه مىباشد . پس اثر و خاصه پيوسته از موضوع خود كنار و به آن نيازمند و پيوسته مىباشد و اين سخن در مورد واقعيت هستى صادق نيست . زيرا چيزى كه از هستى كنار بيفتد پوچ و باطل خواهد بود و اگر كنار نيفتد اثر و خاصه نخواهد بود ، پس واقعيت هستى خاصه خارج ندارد و اگر چنانچه به برخى از خصوصيات واقعيت « اوصاف و خواص » اطلاق كنيم يك نوعى عنايت مجازى به كار بردهايم ، پس از اين روى بايد گفت ما به هيچ وسيلهاى واقعيت هستى را نمىتوانيم بشناسيم .