انكار نداشت ، و هم يك معنا بيشتر انكار ندارد و آن مصداق همان مفهوم هستى و واقعيت است از همين جا بايد نتيجه گرفت كه :
1 - ما واقعيت « هستى » را به يك معنا بر همه چيز اثبات مىكنيم .
2 - مفهوم واقعيت « هستى » غير از مفهوم هر يك از اشياء واقعيتدار است .
3 - نظر به اين كه ما در خارج همهچيز را عين هم نمىپنداريم و ترديد هم نداريم ، يعنى انسان غير از درخت و درخت غير از انسان است ( به هر معنا از « غيرت » بوده باشد ، همين اندازه كه دوتايى درست شود ) از همين جا بايد نتيجه گرفت كه ما از موجودات خارجى دو مفهوم متباين مىگيريم : يكى مفهومى كه اشياء واقعيتدار با آن از همديگر متمايزند و سوفسطى نيز به نام « انديشه » آن را مىپذيرد مانند مفهوم انسان . . . درخت و . . . و ديگرى مفهوم هستى « واقعيت » . پس هر چيز واقعيتدار به ما دو مفهوم اعطا مىكند ، مانند انسان خارجى كه دو مفهوم انسان و واقعيت را مىدهد .
اصالت وجود و واقعيت
اكنون بايد ديد با در نظر گرفتن اين كه هر چيز در خارج يك واحد واقعيتدار بيش نيست و ما دو مفهوم مختلف - مهيّت و هستى از آن مىگيريم ، اصالت از آن كدام يك از اين دو جهت است ؟ يعنى آيا مفهوم انسان از واقعيت - كه مبغوض ايدهآليست مىباشد - حكايت مىكند يا مفهوم هستى ؟
روشن است كه هر چيزى ، يعنى هر واحد واقعيتدار خارجى در سايه واقعيت ، واقعيتدار مىشود و اگر فرض كنيم واقعيت هستى از آن مرتفع شده نيست و نابود گرديده ، پندارى پوچ بيش نخواهد بود . نتيجه گرفته مىشود كه :
اصل اصيل در هر چيز وجود و هستى آناست و مهيّت آن پندارى است ؛ يعنى واقعيت هستى به خودى خود ( بالذات و بنفسه ) واقعيتدار يعنى عين واقعيت است و همهء مهيات با آن واقعيتدار و بىآن - بهخودى خود - پندارى و اعتبارى مىباشند .