« حقيقت » را كه گرامىترين دوست ما بود از بر ما مىگرفت و نفى خطا و غلط نيز پندار ( غلط ) را در ما مىگنجاند و در هر دو حال حقيقت از بر ما ربوده مىشود .
پس واقعيت را بايد شناخت و بدينوسيله موجودات واقعى را از موجودات پندارى و حقايق را از وهميات تميز داد .
اكنون چه بايد كرد و به سوى كدام وسيله بايد دست دراز كرد ؟
آيا مانند دانشمندانى كه گفتهاند حقايق را بايد با كمك حس و تجربه فقط به دست آورد براى شناختن مطلق واقعيت و اوصاف و خواص آن به حس و تجربه بپردازيم ؟
و يا به سخن آنانى كه گفتهاند « حقيقت بايد متكى به عمل و وابسته به كار بوده باشد و گرنه انديشه و فكرى كه ارتباط به عمل نداشته باشد پندار خالى بوده از حقيقت دور است » گوش كنيم و يا مانند . . . .
اين راهها راههاى رسايى هستند ولى نسبت به مقصد ويژه خودشان نه به هر مقصد .
اين دانشمندان كسانى هستند كه به تحقيق درباره يك سلسله از امور مادى كه ميدان فعاليت حس و تجربه مىباشد اشتغال ورزيده يك رشته واقعيتهاى مقيده - خواص موضوعات مادى - به دست آوردهاند آن گاه خاموشى فن خود را از بحثهايى كه خارج از وظيفه آن مىباشد - مانند بحث و كنجكاوى در اصل واقعيت و چگونگى آن - منفى پنداشته و از مجموع اين سخنان مثبت و منفى ( خواص مثبته ماده - غير ماده و غير خواص ماده كه نفى مىنمايد ) يك رشته سخنانى به نام « فلسفه » تهيه نمودهاند . و در حقيقت از وظيفه يك فيلسوف كه در « اصل و اساس » « بود و نبود » اشياء بايد گفت و گو كند ، غفلت كردهاند . اين دانشمندان بايد اين نكته را متذكر شوند كه حس و محسوس آن و تجربه و مورد آن و عمل ( كه يك طفيلى وجودى ماست ) و متعلق آن و همچنين ما ، كه همه آنها را به كار مىبنديم ، همگى به واقعيت مطلق بستگى داريم و چيزهاى واقعيتدار هستيم .
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٦٤