و حتى يك دم ، نظر نخستين كه گفته شد از فكر وى عبور و به مخيلهاش خطور نكند و اگر نيز گاهى به فكر سير طبيعى و تكوينى وجود خود بيفتد بسيار ناچيز و نسبت به تودههاى جهان انديشه و پندار وى در حكم صفر باشد .
ولى آيا اقامت انسان در كوى احساسات و انديشهها و فرو رفتنش در درياى پندار ، سازمان طبيعت و تكوين را ساقط يا راكد نموده و بنيان طبيعت و تكوين را كنده يا او را از فعاليت جبرى خود باز مىدارد ؟ البته نه .
و در اين صورت آيا اصالت و هستى حقيقتى از آن كدام يك از اين دو مرحله بوده و كدام يك از آنها مستقل و متبوع و كدام يك تابع و طفيلى ديگرى خواهد بود ؟ و آيا طبيعت به واسطه پيش آمد مرگ از فعاليت خود بازمىايستد و در نتيجه طومار انديشه و آرزوهاى انسانى پيچيده مىشود ؟ آيا اين كه انسان بهواسطه خاتمه دادن انديشه و پندار به سير طبيعت خاتمه داده و در آرامگاه جاويدانى خود نشيمن مىگزيند ؟
پاسخى كه كاوش علمى بلكه معلومات بسيط ابتدايى انسان به اين پرسش مىدهد اين است كه سازمان طبيعت و تكوين متبوع و سازمان انديشه و پندار تابع و طفيلى او مىباشد .
ولى با اين همه ، سازمان فكرى را به كلى بىرابطه به سازمان طبيعت و تكوين نمىتوان انگاشت ، زيرا افعال ارادى همراه فكر خاصى است كه با تغيير و بطلان آن فعل نيز متغير و باطل مىشود . چنان كه روشنترين آزمايشها در زندگى انسان گواه اين سخن مىباشد . طبيعت با بطلان فعاليت خود باطل و نابود مىشود پس همان طبيعت انسانى است ؛ مثلًا كه اين انديشهها را براى دريافت خواص و آثار به وجود آورده و از راه آنها به هدف و مقصد طبيعى و تكوينى خود مىرسد .
از اين بيان نتيجه گرفته مىشود :
ميان طبيعت انسانى ( مثلًا ) از يك طرف و خواص و آثار طبيعى و تكوينى وى از