در مورد خوردن « مثال سابق » فكرى كه قبل از همهچيز پيش انسان جلوه مىكند اين است كه اين خواسته خود را « سيرى » بايد به وجود آورم و چنانكه روشن است در اين فكر نسبت « بايد » از ميان قوه فعاله و حركتى كه كار اوست برداشته شده و در ميان انسان و سيرى - خواهان و خواسته - گذاشته شده كه خود يك اعتبارى است و در نتيجه سيرى صفت وجوب پيدا كرده پس از آن كه نداشت و در حقيقت صفت وجوب و لزوم از آن حركت مخصوص بود كه كار و اثر قوه فعاليه مىباشد .
و در اين ميان ماده نيز كه متعلق فعل است اعتباراً به صفت وجوب و لزوم متصف شده است .
بنابراين همين كه انسان قواى فعاله خود را به كار انداخت عده زيادى از اين نسبت « بايد » را در غير مورد حقيقى خودش گذاشته و همچنين به چيزهاى بسيارى صفت وجوب و لزوم داده در حالىكه اين صفت را به حسب حقيقت ندارند .
مثلًا در مورد خوردن - مثال گذشته - اگر چه متعلق « بايد » را سيرى قرارداده ، ولى چون مىبيند سيرى به بلعيدن غذا و بلعيدن بىجويدن و در دهان گذاشتن و به دهان گذاشتن بىبرداشتن و برداشتن ، بىنزديك شدن و دست دراز كردن و گرفتن و . . .
ممكن نيست ، به همه اين حركات صفت وجوب و لزوم مىدهد و چون مىبيند كه قوه فعاله در حقيقت يك چيز مىخواهد به همه اين حركات و يا به يك دسته از آنها صفت وحدت و يگانگى مىدهد و به همين قياس . . . .
از بيان گذشته نتيجه گرفته مىشود :
الف - انسان « يا هر موجود زنده » به واسطه به كار انداختن قواى فعاله خود يك سلسله مفاهيم و افكار اعتبارى تهيه مىنمايد .
ب - ضابط كلى در اعتبارى بودن يك مفهوم و فكرى اين است كه به وجهى متعلق قواى فعاله گرديده و نسبت « بايد » را در آن بتوان فرض كرد . پس اگر بگوييم « سيب