تصديقى مولد آن در جايى وقوف كند يعنى به تصديقى برسد كه خود به خود بىاستعانت به تصديقى ديگر پيدا شده باشد . « بديهى اولى » .
از اين بيان نتيجه گرفته مىشود :
1 - اگر تصديقى علمى « مقابل شك » فرض كنيم يا خود آن مفروض ، بديهى است يا منتهى به بديهى و به عبارت ديگر ما تصديق بديهى داريم .
2 - هر معلوم نظرى « غير بديهى » بهواسطه تأليف بديهيات و يا نظرياتى كه به بديهيات منتهى مىباشند ، پيدا مىشود .
3 - علوم كثرتىبهواسطه انقسام به بديهى و نظرى دارند .
اشكال
ممكن است به سخن گذشته خرده گرفته و بگويند : سير روزانهاى كه علم با فرضيههاى موقتى مىنمايد ، ناقض اين نظريه مىباشد ، زيرا هر رشته علمى فرضيهاى را گرفته و در مسير همان فرضيه چندى به كنجكاوى پرداخته و خواصى را روشن مىنمايد و پس از چندى خواصى تازهتر كه با فرضيه موجود سازگار نيستند ، استشعار نموده و فرضيه تازه و وسيعتر و سازگارتر به جاى فرضيه كهنه نشانيده و باز به كنجكاوى خود ادامه مىدهد و در اين حال فرضيه كهنه از جهان دانش سپرى مىشود ، با اين كه نتايج مثبت آن زنده بوده و زنده خواهد بود ، پس از ميان رفتن علت تصديق ، مستلزم بطلان نتيجه آن نمىباشد .
پاسخ
فرضيههاى علمى دوگونه مىباشند :
1 - فرضيهاى كه پيدايش تازه آن كهنه را ابطال و تكذيب نمىكند ، بلكه فرضيه