جواب : اين حرف كه مىگوييم ماهيت بانفسها به ذهن مىآيد حرف نهايى نيست بلكه حرف نهايى را بايد در بحث انشاء نفس ناطقه جويا شد كه نفس ما بواسطهء ديدن ، شنيدن و امثال آن اين استعداد را پيدا مىكند كه به وزان آن شىء در خارج ، در خودش انشاء و ايجاد نمايد ، نه آنكه ماهيت آن شىء خارجى بانفسها به ذهن بيايد بلكه آن شىء و ماهيت متحده او در متن خارج تحقق دارد و با ديدن ما چيزى از آن كم نمىشود كه مثلا ماهيت آن با ديدن ما از او جدا شده و به ذهن ما بيايد ، خير ، بلكه نفس ما با ادراك او از طريق حواس ظاهرهء خود اين توان را پيدا مىكند كه به وزان او در خودش انشاء نمايد و بعد از انشاء مفهوم ماهيت درخت بر اين وجود و وجود خارجى صادق است و اين همان ماهيت من حيث هي ليست الّا هي است كه در ضمن بضرب من التعمل ادراك مىگردد .
غرض اينكه ، آنكه در مثل وجودات ذهنى شىء خارجى با وصف خارجيت به ذهن نمىآيد ، نقص از ناحيه نفس نيست ولى آن هنگام كه نفس براى ادراك مجردات عقلى و طبايع كليه مظهر مىشود و عقل به تعقل آنها مىنشيند ، از آنجا كه نفس هنوز توان آنرا نيافته كه آنها را در خودش انشاء كند ، در اينجا نقص از ناحيهء نفس است . لذا از آنچه گذشت معلوم مىشود كه مظهر بودن نفس و تعقل عقول مجرده نشستن مشاهدهء از دور است ، پس ادراك عقول مجرده نيز كمال نفس ناطقهء انسانيه نيست بلكه انسان را فوق اين مقامات است اقراء وارق .
بر اساس اشتداد جوهرى ، نفس ناطقهء تكتك انسانها اين توان را دارد كه ملائكة اللّه و عقول مجرده را در ذات خودش مشاهده نمايد يعنى آنقدر قوى بشود كه با ملائكهء الهى اتحاد وجودى پيدا كرده و براساس اتحاد عاقل به معقول به ادراك آنها در ذات خودش بنشيند به طورى كه عقول و مفارقات نوريه از شئون
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 435
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٤٣٥