مىگذاريم ، و تعقل هم يعنى مشاهدهء عن بعد ؛ كما اينكه در وجود ذهنى هم مىبينيد موجودات خارجى با قيد خارجيت خود كه آثار خارجى مخصوص به خود را دارند در نفس نمىتوانند ظهور كرده و با نفس متحد بشوند . بلكه مىفرماييد ماهيت درخت خارجى مثلا به ذهن مىآيد نه وجود خارجيش ، كه در اينجا نقص از ناحيه نفس نيست بلكه نقص از ناحيه موجود خارجى است كه براساس انغمار تامّش در مادّه نمىتواند در ظرف و وعاء ذهن ظهور نمايد زيرا لازمهء ظهور در ذهن اين است كه آن شىء در خارج به يك نحوه مجرد شود ( حداقل تجرد از ماده ) و فرض اين است كه اين شىء ( با فرض خارجيت ) هرگز مجرد نشود لذا نقص از ناحيهء نفس نيست .
يك اشكال مىماند و آن اينكه با توجه به اصالت وجود و اعتباريت ماهيت كه مىفرماييد وجود اصيل است و ماهيت بالعرض الى الوجود و به تبع وجود موجود است و از طرفى در بحث وجود ذهنى فرموديد ماهيت بانفسها به ذهن مىآيد ، لازمهء اين دو مقدمه آن است كه خود آن شىء خارجى با وصف خارجيت به ذهن بيايد پس چرا مىفرماييد فقط ماهيت او به ذهن مىآيد ! در حالىكه ماهيت يك شىء منحاز و مستقل از وجود او نيست ؟
جواب : ما نمىگوييم كه آن ماهيت موجودهء به وجود خارجى به ذهن مىآيد چراكه آن ، محدود و مقيد به متن خارج است بلكه مراد ما ماهيت به نحو اطلاق است يعنى ماهيت من حيث هى هى و اين نوع از ماهيت جايگاهش در ذهن است .
حق داريد سؤال كنيد كه « ماهيت من حيث هى هى » ربطى به بحث ما ندارد ، بحث ما روى ماهيت اين شىء خارجى است نه « ماهيت من حيث هي هي » كه : الماهية من حيث هي هي ليست الّا هي لا موجودة و لا معدومة .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 434
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٤٣٤