يكى از وجودات عينى در خارج به شمار مىآيد ، و آن همان قوه و استعداد نفس است براى به دست آوردن علومى كه براى نفس حاصل نيست . امّا وجود ذهنى آن چيزى را گويند كه در ذهن به مطابق شىء در خارج ، يافت مىشود و حاكى از آن شىء خارجى است ، با اين تفاوت كه آثار مترتبه بر وجود خارجى بر اين وجود ذهنى بار نمىشود .
به عبارت ديگر : در حقيقت اين ظهور ظلى ( وجود ذهنى ) ، علم به اشياء است ، البته از آن حيث كه صورت علميّهاى است و به جهت قياس و حكايتش از خارج ، مورد نظر است ، نه از اين حيث كه بخواهيم خود آن صورت علميّه را فى نفسه ( و بدون حكايتگرىاش از خارج ) لحاظ كنيم . يعنى در وجود ذهنى ، محاكات معتبر است ( اعتبار وجود ذهنى به جهت محاكات و حكايتگرى اوست ) .
اصل چهارم اين است كه ، وجود ذهنى غير از وجود ذهن است . به اين معنا كه ، وجود ذهنى در ذهن است . يعنى ظرف تحقّق آن ذهن مىباشد و وجود ذهنى مظروف آن است .
ذهن مانند ديگر قواى نفس ناطقهء انسانى ، چون باصره و سامعه و شامّه و لامسه ، يكى از شئون نفس به شمار مىآيد و او ظرف مدركات خويش است . و مدركات او از حيث حكايت از خارج ، وجود ذهنى ناميده مىشوند كه در حقيقت همان صورت علميه است ولى به جهت حكايت از خارج وجود ذهنى است .
پس بايد گفت : سرشت ذاتى وجود ذهنى را محاكات تشكيل مىدهد . يعنى وجود ذهنى چون حاكى از خارج است ، مىتواند اين همه افعال خارقالعاده را انجام دهد ، مثل اينكه شق القمر و يا شق البحر كند و الّا اگر جنبهء محاكات را از او بگيريد و به عنوان يك صورت علميهء در نفس به آن بنگريد ، ديگر چنين تأثيراتى را نخواهد داشت .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: داوود صمدى آملى
ص٤١٥